شمارهٔ ۴ - در مدح ابوالفضل علی
سپاه نوبهار آمد وز او گیتی دگرگون شدکه هامون همچو گردون گشت و گردون همچو هامون شد
چو روی و موی دلبندان زمین گلبوی و گلگون شدبعنبر گل سرشته شد بصندل آب معجون شد
ز خیل تو بنفشه مرز چون دیبا و اکسون شددهان گل ز چشم ابر پر لؤلؤی مکنون شد
زمین چون روی لیلی شد هوا چون چشم مجنون شدکنون آمد گه شادی که برف از کوه بیرون شد
فریدون اندرین ایام چون بر گاه میمون شدخجسته باد بر بوالفضل همچون بر فریدون شد
بشاهی در جهان تا هست آب و آتش و باداامیر و سید و منصور بوالفضل علی بادا
کنون یک چند بستان را بهشتی بر ز می بینیبهر جائی که بنشینی نشاط و خرمی بینی
درختان را چو روز عرض جیش دیلمی بینیبزیر هر درختی در گروهی آدمی بینی
گرفته چرخ را مشگین تو چون مرد غمی بینیشده روز اندر افزونی و شب را در کمی بینی
زمین را چون هوا بینی هوا را چون ز می بینییکی را ادکنی بینی یکی را بیرمی بینی
ز یوز اندر میان خوید بر آهو کمی بینیز مهر نیکوان بر دل فزوده محکمی بینی
بشاهی در جهان تا هست آب و آتش و باداامیر و سید و منصور بوالفضل علی بادا
درافشان لاله اندر خوید چون آتش بآب اندرچو پروین صف زده گلهای گوناگون بتاب اندر
بنفشه چون سر زلفین بت رویان بتاب اندرز بوی او همه بستان بود پر مشگناب اندر
هزار آواز با گلبن بفریاد و عتاب اندرکند با سرو بن قمری بدلشادی خطاب اندر
زمین از ارغوان و گل بیاقوتی نقاب اندرهوا از ابر تیره گشته در مشگین ثیاب اندر
زریری دوز نیلی جامه نیلوفر بآب اندرعروس آیین بخندد گل بروی شیخ و شاب اندر
بشاهی در جهان تا هست آب و آتش و باداامیر و سید و منصور بوالفضل علی بادا
درخت گل همی ماند عقیق آگین عماری رابر او پاشیده چشم ابر در شاهواری را
نشاید گفت بستان را که ماند خلد باری راسزد گفتن که ماند خلد بستان بهاری را
پدید آرد بباغ اندر کنون هر مرغ زاری رابود بستر ز برگ گل ددان مرغزاری را
همه صحرا همی ماند ره دریای ساری رامیان باغ ماند آب قیرآگین سماری را
نسیم سنبل ارزان می کند عود قماری راز رنگ گل پدید آرد همی یاقوت جاری را
بشاهی در جهان تا هست آب و آتش و باداامیر و سید و منصور بوالفضل علی بادا
خروشانست شب تا روز بلبل بر کران گلتو گوئی بوستان کرده است او را پاسبان گل
سرشک ژاله شبگیران نشسته در میان گلتو پنداری که دندانست رسته در دهان گل
ببین بر گل فروغ می ببین بر می نشان گلکه یکسانست رنگ و بوی می ایدون و آن گل
بباغ اندر تو گوئی هست بلبل ترجمان گلکه گل داند زبان او و او داند زبان گل
بباغ اندر یکی بشنو ز بلبل داستان گلبهار گل غنیمت دان که می آید خزان گل
بشاهی در جهان تا هست آب و آتش و باداامیر و سید و منصور بوالفضل علی بادا
همی چندی دل و جان را بیازردم بمستی درز بدکردار خوابستم به بیداری و هستی در
نشان نیستی جستم ز یار خود بهستی درکنون از باده هشیارم و ز اندو هان بمستی در
بسان مهتری بودم بگاه تندرستی درکنون کهتر همی گشتم ببیماری و سستی در
مغ آسا بایدم گردن بگیتی می پرستی درکه هشیاریم افکند از بلندی سوی پستی در
غم و تیمار گویی هست خود بهرم الستی درکنون چون دشمنان شاه ماندستم بکستی در
بشاهی در جهان تا هست آب و آتش و باداامیر و سید و منصور بوالفضل علی بادا
نبرده جعفر آن کاحکام یزدان داد گام او راهمی گردن نهد ناکام چرخ تیز گام او را
جهان داران فراوانند لیکن هست نام او راامید آنکه هزمان کی شود گیتی تمام او را
فلک خواهد که هر روزی کند ده ده سلام او رانگردد جز بران چیزی که باشد رأی و کام او را
نزیبد جز بگردون بر بهر فضلی مقام او رابراه دشمنان اندر همیشه باد دام او را
میان کارزار اندر ثنا خواند حسام او راقرین بادا بهر وقتی نگین و تیغ و جام او را
بشاهی در جهان تا هست آب و آتش و باداامیر و سید و منصور بوالفضل علی بادا
اگر زردشت زنده استی مدیح اوش زندستیمر او را شاه خود خواندی اگر جمشید زندستی
وگر در لشگری چون او سوار دیو بندستیره دیوان از او وز کشور او سخت بندستی
وگر چون همت عالی او گردون بلندستیکه دانستی کز اینجا تا بگردون راه چندستی
وگر گردون گردانش نوندی را پسندستیچنو دیگر کجا هرگز یکی گرد نوندستی
ز شاهان کی چنو دیگر بزرگ و ارجمندستیکه رادی و بزرگی را سزاوار و پسندستی
بشاهی در جهان تا هست آب و آتش و باداامیر و سید و منصور بوالفضل علی بادا
که را بشنود پند او نه پیچد دهر در بندشنگردد کج کسی کاورد سوی راستی پندش
خداوند همه گیتی کناد او را خداوندشچنان چون از پدر دید او از او بیناد فرزندش
وگر شاهی نیاراید روان و جان پیوندشپیاده بسپرد کارش بنیزه برکند بندش
اگر یزدان دهد در خورد بازوی هنرمندشبدان گیتی و این گیتی نداند کرد خرسندش
ندانم در جهان گردی که در جنگ او بیفکندشندانم شاخ بیدادی که از بیخ او نه برکندش
بشاهی در جهان تا هست آب و آتش و باداامیر و سید و منصور بوالفضل علی بادا
چو او بر خنک روز جنگ بخروشد بجنگ اندربگرید آهن و پولاد از بیمش بسنگ اندر
نترسد گور با مهرش ز چنگال پلنگ اندرنیارد شیر زد دندان زامن او برنگ اندر
ز زخم دشمنان تیغش بود دائم برنگ اندربنام او چنانست آنکه بدخواهان به ننگ اندر
بود چون کوه پا برجا بهنگام درنگ اندربود منجوق او هزمان بترکستان و زنگ اندر
مر او را شیر نر باشد همی هنگام جنگ اندرکه آهوئی بجنگ شیر باشد تیز چنگ اندر
بشاهی در جهان تا هست آب و آتش و باداامیر و سید و منصور بوالفضل علی بادا
بپیروزی و بهروزی خداوند جهان بادینه جاوید و جوانست او تو جاوید و جوان بادی
بعیش و داد چون بهرام و چون نوشیروان بادیگذر بوده است ایشان را تو شاها جاودان بادی
بلای دشمنان بادی بقای دوستان بادیگل شادی و رامش را همیشه بوستان بادی
چنان چون من همی خواهم ترا دائم چنان بادیچنان خواهم که گویندم که شه را مدح خوان بادی
تو با شاهان گیتی چون یقین پیش گمان بادیخبرهای همه شاهان به پیش تو عیان بادی
بشاهی در جهان تا هست آب و آتش و باداامیر و سید و منصور بوالفضل علی بادا