گنج

مثنوی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۸۳ بیت
ز نزدیک این کهتر کهترانبنزدیک آن مهتر مهتران
سپهدار دوران ابوالیسر کوستجگر سوز دشمن دل افروز دوست
بجسم اندر از روح بایسته تربجان اندر از عقل شایسته تر
برادی چو ابرو بمردی چو ببرز تیغ و کفش رنج بر ببر و ابر
ز دریا گه جود بخشنده ترز آتش عدو را گدازنده تر
برزم اندرون مرگ بارد چو میغببزم اندرون جان دهد بیدریغ
روان شاد گردد بدیدار اوخرد تازه گردد بگفتار او
اگر بنگرد دشمن از چهر اودل و جان بیاراید از مهر او
ببخشیدن زر از آن شادترکه درویش جوینده باشد بزر
نه بی نکته نغز گوید سخننه جز نکته هرگز بجوید سخن
ایا آفتاب مهان جهانپناه بزرگان و پشت کهان
تو دانی که من نیکخواه توامهمه ساله اندر پناه توام
تو آنی که من با تو یاران بدمبشادی و غم با تو هم زان بدم
بشهر اندرون از تو نامی شدمبنزدیک خسرو گرامی شدم
یکی روز بی من نخوردی نبیدکه بی من کسی نیز خوانت ندید
بنزدیک خسرو نشاندی مرابگردون هفتم رساندی مرا
بجاه توام هر کسی چیز دادز بهر تو میرم بسی چیز داد
بخدمت همی خواند شاهم فزونهمی کرد هر روز جاهم فزون
مرا بویه شهر تبریز خاستبجان اندرم آتش تیز خاست
چو من عزم تبریز کردم همیبدل باد تبریز خوردم همی
بسی نیکوئیها پذیروفتمبشیرین زبانی همی گوفتم
که نزدیک من باش و زائر مروکه نیکی کنم با تو هر روز نو
هم از میر خرم بوی هم ز مننیاید ترا خواسته کم ز من
همت نام هست و همت کام هستهمت با چو ما مردم آرام هست
تو آنجا نه فرزند داری نه زنهم اینجا بهر چیز با من بزن
چه خواهی که را جوئی اندر جهانبخیره چرا پوئی اندر جهان
چو بشنیدم این دست برداشتمترا بر سر خویش بگماشتم
بسی خلعت و خواسته دادیمبکام دل آنجا فرستادیم
چو من رخت بر بستم از تخت تورسیدم بکام اندر از بخت تو
شدند این بزرگان خریدار منبود خرمی شان بدیدار من
بود خوش دل من بدیدارشانروانم ز گیتی خریدارشان
چو آن نیکوئیهات یاد آورمز دود جگر خیره گردد سرم
چو یاد آیدم روی فرزند تونشاط دل خویش و پیوند تو
بکردار تندر بنالد دلمبشادی و غم زو سکالد دلم
که گر بیکران بر دلم غم بدیبدیدار او از دلم کم بدی
بماناد جان تو با آن منفدای تو بادا تن و جان من
مرا گفته کان بخت آید برویز اندوه و شادی مرا باز گوی
بدین پایه اندر کنون هر چه بودترا در بدر باز خواهم نمود
نخست از کرمهای میر اجلکه دستش ز رزقست و تیغ از اجل
همی آن کند با من از نیکوئیکه گر باز گویم ترا نگروی
ز هم پیشه گان پیش دارد مراز گردون همی بر گذارد مرا
نه او هرگز این کرد با هیچ تننه از هیچ تن هستم این دیده من
دگر میر فرخ که فرزند اوستکه گیتی گشایست و دلبند اوست
ابونصر مملان که هر ساعتیفرستد بنزدیک من خلعتی
نه یک ساعت از پیش بگذاردمچنان چون بباید همی داردم
بر آنم کز این پس عقارم دهدبجام سعادت عقارم دهد
دگر میر عبداله از بهر منزبان بر گشاید بهر انجمن
از او هرچه خواهی ندارد گرانهمان خلعتم خواهد از دیگران
کز او بگذری بر خدای بزرگکه دادش بزرگی خدای سترک
جوان مرد شیر اوژن پیرمردز نیکی ندانی که با من چه کرد
گهی استر را هوارم دهدگهی نیفه شاهوارم دهد
بخروار هامی فرستد مراوز ایندر پیاپی فرستد مرا
ز حسان مساوی بشادی درمبشادی ز حسان مساوی درم
مرا دارد از جان و تن دوسترکسی را ندارد ز من دوستر
بتن جانم از دولت خسرو استکه هنگام رادی چو کیخسرو است
دو سو دستم از وی که باید بتنزمانی سخا و زمانی سخن
مرا مطیعانند ازین بیشترمن این قوم را داشتم پیشتر
که میرند و ز میر نامی ترندز جان بر تن من گرامی ترند
اگر چه من آنجا بگنج اندرمز نادیدن تو برنج اندرم
مرا دیدن روی تو بایدیو گر نان نبودی مرا شایدی
بدیدار تو شاد بودی دلموز اندیشه آزاد بودی دلم
من از بهر شاه جهان لشگریفروزنده شهر و هم لشگری
یکی شعر گفتم برنج روانبمعنی نغز و بلفظ روان
اگر نیک رائی بجای آوریبدین چاکر خویش رای آوری
بفرمان این شعر خواندن بدوهمان رسم چاکر بماندن بدو
اگر خلعت او بیابد رهیچو ماه دو هفته بتابد رهی
بر مهتران جاهش افزون شوددل حاسدانش پر از خون شود
چو استاد بوالمعمر آید بشهردر خرمی برگشاید بشهر
دعا کن ز بهر من او را بسیکه چون او نباشد بگیتی کسی
دگر حاجب راد و فرزانه راچراغ دل خویش و بیگانه را
بسی آفرینش ستایش نمایبسی در ثنایش نیایش نمای
همان آسمان سخا بوالفرجکه هرگز مبادش ز شادی هرج
فراوان ز چاکر درودش رسانکه بادش فدا جان و چیز کسان
هم استاد ما بوعلی را که هستبرادی گشاده همه ساله دست
بسی آفرین کن ز بهر رهیکه هرگز مباد این جهان زو تهی
رسان سوی مملان دعاهای منکه گوئی مکن آن تقاضای من
هم اندر سرای تو دادم ردیسزد گر من او را کنم جان فدی
علی را همی بوس هر روز بیشهم از بهر چاکر هم از بهر خویش
هزار آفرین کن تن خویش رابنفرین بزن دشمن خویش را
به خطی مرا هر زمان یاد کنبدان خط جان مرا شاد کن
که گر نیست راهم بدیدار توشوم شاد باری بگفتار تو
ز خط تو من دیده روشن کنمدل از گفته های تو گلشن کنم
کنم شاد از آن خاطر خویش رانهم مرهمی این دل ریش را