شمارهٔ ۵۲
بر سبزه همی آب روان آب دواندوز شاخ همی باد خزان برگ فشاند
این هیچ کس از آئینه چین نشناسدوان هیچ کس از زر ورق باز نداند
همچون تن دل رفته ز تیمار جدائیباد سحری شاخ سمنرا بنواند
از بسکه ببارد شب و روز ابر خزانیاز کوه سوی دشت همی سیل براند
گه شد که بماند بکف میر و لیکنگر گوهر بارد بکف میر بماند
شاه ملکان لشگری آن شاه دلیرانکو ملک جهان همچو سکندر بستاند
چندانش بقا باد بشادی و بشاهیگز مهر تو مهره خوی و خون بچکاند