گنج

شمارهٔ ۱۲۶

قافیه: ی۱۷ بیت
بر وی تو بروشنی از مهر و ماه بهزلفین تو ببوی ز مشک سیاه به
تو چون بنفشه ای و دگر نیکوان چو کاهدانی هر آینه که بنفشه ز کاه به
گر من دل کسی بنوازم مشو ز جایکاندر جهان مرا همه کس نیکخواه به
هرچند نیکوان جهان با منند پاکنزدیک من تو از همه جائی و جاه به
هستند بر سپهر فراوان ستارگانلیکن بمرتبت توئی از مهر و ماه به
هرچند عاشقم دل عاشق نگاه دارزیرا که داشتن دل عاشق نگاه به
کاین عاشقی چو بازی شطرنج هندویستگاهی بود بلعب پیاده ز شاه به
آمد رسول آن بت آزادهآن زلف پر ز چین و پری زاده
ای من سپرده دل بمهر اواو جان و دل بصحبت من داده
گفتم که یاد ناری بیدلی راهمچون تو در بلای غم افتاده
بند خطش گشادم و کرد بر مناز چشم چشمه خون بگشاده
گشتم نوان چو مردم بیچارهکردم سرشک دیده چو بیجاده
دادم جواب و گفتم هستم مناو را بجان مال و دل ایستاده
زان کار دیر شد که فلک پیشمهر روز بود شغلی بنهاده
رستم ز شغلهاش بجان رستمهستم بخواستاریش آماده
ساده کنم دلم ز غمان هزمانبر من جهان شود بخوشی ساده
گر شعر خوش نیامد معذورمکم طبع خوش نباشد بی باده