گنج

شمارهٔ ۱۰۴

قافیه: رکن۶ بیت
ای دل تو را بگفتم کز عاشقی حذر کنبگذار نیکوان را وز مهرشان گذر کن
چون رویِ خوب بینی دیده فرازِ هم نهچون تیر عشق بارد شرم و خرَد سپر کن
فرمان من نبُردی فرجام خود نجُستیپنداشتی که گویم هر ساعتی بتر کن
هر گام عاشقی را صدگونه درد و رنج استگر ایمنیت باید، از عاشقی حذر کن
ناکام من برفتی در دامِ عشق ماندیچونست روزگارت؟ ما را یکی خبر کن
اکنون به صبر کردن ناید مراد حاصلزین چاره باز مانی، رو چارهٔ دگر کن