گنج

شمارهٔ ۵ - آتش طور

۱۵ بیت
رخت در جان‌گدازی آتش طور است پنداریزبان در وصف رویت شمع کافور است پنداری
دل از حسن تو چون آیینه پرنور است پنداریز جوش گریه چشمم خانه مور است پنداری
دل پرشورم از شیرین‌لبی دور است پنداری
اگر هم‌صحبت چندین چمن نورسته شمشادمو گر پهلونشین صد خیابان سرو آزادم
هر آنگاهی که آید جلوه قدّ تو در یادمچنان برخیزد از مضراب غم از سینه فریادم
که رگ در استخوانم تار طنبور است پنداری
ز یک پیمانه می چشم مستت کرده مدهوشمز هجرت تا سحر می‌سوزم و از گریه خاموشم
ز مژگان سیاهت نیش گردد در جگر نوشمشبی کز گلبن ناز تو خالی باشد آغوشم
به چشمم خواب مخمل نیش زنبور است پنداری
تو را ای شاه خوبان تا گزیدم چاکر عشقمزدم تا دست بر زلفت پریشان‌‌خاطر عشقم
در این نخجیرگه با آنکه صید لاغر عشقمسرم از سجده بت عار دارد کافر عشقم
کدوی سر به دوشم تاج فغفور است پنداری
ندارد گرچه قدری هیچ در پیشت بیان منبیا بنشین زمانی گوش کن بر داستان من
اگر قصاب بستند اندر این عالم زبان منصف صحرای محشر می‌شود پر از فغان من
نفس در سینه تنگم دم صور است پنداری