ترجیع بند
بیا، ای عشق عالم سوز بی غمقدم بر چشم من نه، خیر مقدم!
دلم از ننگ هشیاری ذلیلستبیک جام شرابش کن مکرم
ز تو هرگز نه نام و نه نشان بودنه اسم و رسم و نعت،از بیش و از کم
ز ذات ساذج و غیب هویتظهوری کردی اندر اسم اعظم
از آنجا امر نسبی گشت پیداولی مقصود کلی بود مبهم
دوم نوبت برای عین مقصودتجلی کردی اندر عین عالم
مفصل گشت مجمل زین تجلیحقایق جمله ظاهر گشت در دم
وز آنجا بر مراتب سیر کردیبهر صورت که شد عزمت مصمم
بر انسان ختم شد هستی، که انسانمکرم شد،که مبداء بود و خاتم
«تجلی وجهه فی کل ذرات »«لعمرک لا تغافل عنه و افهم »
«اذا ما لاح برق الوجد شاهد»«جمال العشق فی الا کوان، فالزم »
«فلا موجود غیرالله بالله »«هوالفرد الاحد والله اعلم »
به جز یک نور در کون و مکان نیستظهور کاملش در ذات آدم
زمانی طالع از موسی عمرانزمانی لامع از عیسی مریم
زمانی با هر از احرار مکرمزمانی ظاهر از مختار اکرم
دل نامحرمان هرگز نداندکه پیش دیده عشاق محرم
تویی اصل همه پنهان و پیدابافعال و صفات و ذات و اسما
ز سوز درد بی درمان عاشقیگردون می رسد افغان عاشق
بآهی،بی تو،دوزخ را بسوزدبیک دم آتش حرمان عاشق
ز آب چشم و خون دل برویدهزاران لاله در بستان عاشق
بدعوی شهودت جز فنا نیستدرین ره حجت و برهان عاشق
ملامت در غم عشق تو باشدز رحمت آیتی در شان عاشق
سرشک از غصه مرجان گشت،تاشدنثار مقدمت مرجان عاشق
ز کفر زلف تو حبل المتین یافتبرای اعتصام ایمان عاشق
تویی معشوق و عاشق،جز تو کس نیستنباشد شبهه در وجدان عاشق
کنی در عاشقی اظهار معشوقبمعشوقی کنی کتمان عاشق
ترا در هر لباسی باز دانددل آشفته حیران عاشق
«اناالحق » گوی،تو منصور،بردارکه عصمت آن من،جرم آن عاشق
چه گوهرهای بی قیمت، که جودتدمادم ریخت در دامان عاشق!
چو جورت این بود، فضلت چه باشد؟زهی کان کرم، سلطان عاشق!
باقبالت فلک را بوسه گاهستطناب عز شادروان عاشق
تو جان عاشقی،احسن،زهی جان!هزاران آفرین بر جان عاشق
اگرچه عاقلان باور ندارندیقینست این که :در عرفان عاشق
تویی اصل همه پنهان و پیدابافعال و صفات و ذات و اسما
مرا کشتست و ماتم دارد آن دوستکه خوبان را ازین سان عادت و خوست
گرم گوید: بدی، گویم :زهی خوش!ورم گوید: نکو، گویم که: نیکوست
رخش در بوستان حسن و خوبیگل بی شاهدست، ار چند خود روست
درین ساعت نماز من قبولستکه محراب دلم آن طاق ابروست
تسلسل بی محالی طرفه حالیست!که در دور رخش زان جعد گیسوست
ز دردش گرچه بردارم درین دارچرا نالم؟ چو من دانم که داروست
بگو آن کهنه صوفی را، که عمریمیان کهنه دلقی سر بزانوست
که : بگشا دیده، کز خورشید رویشبهر ساعت ظهوری دیگر از نوست
تو او را گفته ای :این سو و آن سوبنزد عارفان قولت از آن سوست
اگر روی دلت با روی یارستبهر رویی که روی آری همان روست
مراکز جام عشقش جان خرابستچه پروای رقیب و طعن بد گوست؟
گل خندان باغ عشق یارمازو دارم، اگر رنگست، اگر بوست
بجوی وحدت آ، تا خود ببینیکه انهار جنان سایل ازین جوست
مرا این حال روشن شد، بگویمباخلاص از میان جان، که : ای دوست
تویی اصل همه پنهان و پیدابافعال و صفات و ذات و اسما
دلم بردست و جان میخواهد آن یارکه : جان بسپار ومنت نیز می دار
چو برد از من دل و جان، گفت : خوش باش!تهی دست ایمنست از دزد طرار
ترا تا نیم جو باقیست هستیچو مشرک میکنی بر وحدت انکار
من اندر جلوه حسن و تو با هوشمن اندر بزم جان ساقی، تو هشیار
ز جام شوق من عشاق سر مستهمه سرباز و تو در بند دستار
اگر بیزار یئی در عشق، می داننشان آنکه : عشقست از تو بیزار
ببلبل راز اگر گویی، عجب نیستبگو: تا خود چرا گریی بگلزار؟
مگر گل نیز زار بلبل آمد؟که حب از جانبین آید پدیدار
چو بلبل روی خود را دید در گلشنید آواز خود زو گل بتکرار
گل از شادی صوت خود برافروختشد آن بلبل به حسن خود گرفتار
شهادت داد گل بر حسن بلبلچو بلبل کرد بر صورت گل اقرار
بهر صورت که بینی غیر گل نیستکه حسنش جلوه گر شد بهر اظهار
چو بر من جلوه کرد این حال، گفتمکه : «ما فی الدار غیرالله دیار»
پریرش گفتم، امروزش بگویمبدان جان و جهان کای جان اسرار
تویی اصل همه پنهان و پیدابافعال و صفات و ذات و اسما
مرا در عشق تو نه دل، نه دینستبلای عشق را خاصیت اینست
دلم گر رفت در کار تو غم نیستز من بیگانه ای، فریاد ازینست
خطا کردم که گفتم : مهربان باش!بدینت یک سخن با من چه کینست؟
سر و جان باختن در راه معشوقمیان عاشقان کار کمینست
ز هم بگداختم در آتش غمتو با من هم چنانی،هم چنینست
چو چشمت، قاسمی گر روزکی چندبکنج گوشه ای خلوت نشینست
بچشمانت، که چون چشم تو مستستپریشان همچو زلف عنبریست
بصورت شیخ و سر بر آستانستبمعنی رند و می در آستینست
بدو بسپار امانت بوسه ای چندامانت وادهد، مرد امینست
امانت چیست؟ الهامات حقیبمعنی بر دو معنی مستبینست
مگر این بوسه را در خواب بیندکه چشم جان صوفی دوربینست
غلط کردم، که نزدیکست دوریکه دوری دیدن از ضعف یقینست
چو غیری نیست، دوری از چه باشد؟برین بودست جانم، هم برینست
که یک نورست در ذرات، کان نورمحیط آسمانست و زمینست
کسی کو غیر می بیند چو ابلیسمدامش داغ لعنت بر جبینست
اگرچه ظاهری، مطلق نه آنیوگرچه باطنی، مقصد نه اینست
تویی اصل همه پنهان و پیدابافعال و صفات و ذات و اسما
بفرما رحمتی، چون میتوانیکه جانم را ز محنت وارهانی
یکی جام مصفا موهبت کناز آن خم خانهای لامکانی
ز هستی جان بلب آمد، چه باشدکه جانم را بجامی واستانی؟
بیک دم نقش هستی را کنم طیاگر چون نامه یک بارم بخوانی
کنار وصل را موسی عمرانبارنی خواست در اشواق جانی
جوابش «لن ترانی » شد، که هیهات!کنار از ما مجو، چون در میانی
دلت از بار هستی گر سبک نیستمیان مجلس رندان گرانی
چرا سرگشته ای در بحر و در کان؟که هم بحری و در، هم لعل کانی
بخاک آلوده ای، تا در زمینیبخون آغشته ای، تا در زمانی
گرت معراج احمد آرزو کردبرون آی از سرای ام هانی
برو، ای عقل، بس ناایمنی توبیا، ای عشق،چون دارالامانی
همین یک وصف را میدانم از توکه هر وصفت که گویم بیش از آنی
جهانی، در حضور و در خفا، جاندلارام دلی، جان جهانی
ز تو آموختم، هم با تو گویمکه : پیش دیده اهل معانی
تویی اصل همه پنهان و پیدابافعال و صفات و ذات و اسما
چو خورشید جمالت جلوه گر شدجهان از جلوه ات با زیب و فر شد
رخت چندان که در انوار افزودبهر ساعت ظهوری بیشتر شد
عدم را داد جودت نقد هستیباقبالت گدایی معتبر شد
شعاع نور رویت منبسط گشتکمالات صفاتت مشتهر شد
بهر بابی، که دید این دل، ترا دیداز آن در جست و جویت دربدر شد
همه زیر و زبر، کلی ترا یافتبکلی لاجرم زیر و زبر شد
بدامان قبولت لعل اشکمفراوان ریخت، تاکارم چو زر شد
دلم هر لحظه حالی داشت با دوستکه آنجا عقل دانا بی خبر شد
کجا افتادم اندر قال ناگاهکه حالم رفت و کارم مختصر شد
بلی این قال حال کلمینی استکه جانم را بحکمت مستقر شد
روان اتحادی و حلولیدرین اسرار وحدت کور و کر شد
حلولی چون رخ از خیرالبشر یافتمعاد کار او زان رو بشر شد
حلولی را بمان، چون بوالحکم گشتکه جانت را محمد راهبر شد
باول گفته ام، آخر بگویمکه : چون غیر تو از خاطر بدر شد
تویی اصل همه پنهان و پیدابافعال و صفات و ذات و اسما
جهان را عشق گردانید موجودبنور خود، تعالی الله، زهی جود!
چو بحر عشق ناگه منبسط گشتز موجش صد هزار انهار بگشود
هزاران گونه گل در باغ عالمپدید آمد، چو شد انهار ممدود
هزاران بلبل اندر ناله آمدبوصف حسن گل بر نهج معهود
ز گل پرسید بلبل : کین چه حالست؟مگر گشتست ظاهر یوم موعود؟
تو اندر خنده ای زان حسن یوسفمن اندر نوحه ام زین صوت داود
ترا ز آن حسن و دلداری چه مقصد؟مرا زین ناله و زاری چه مقصود؟
چو ما یک عین و یک ذاتیم در اصلعددهای مخالف از کجابود؟
به بلبل گفت گل : گر باز بینیایاز این جا نباشد غیر محمود
بصورت ملتبس شد حرف معنیز یک رو صد هزاران روی بنمود
همان بحرست، اگر صد نام داردمسمی کی شود از اسم معدود؟
همان یارست، اگر صد کسوه پوشیدهمان نورست، اگر صد لمعه افزود
همان حسنست، اگر صد جلوه داردهمان عشقست، اگر صد عقل فرسود
حقیقت گر تنزل کرد در اسمازو چیزی نشد کم، یا نیفزود
بیا، ای جان، که جانم باده پیماستبعذر آنکه عمری باد پیمود
بوصفت شاهد آمد بلبل و گلکه تو هم شاهدی، هم عین مشهود
تویی اصل همه پنهان و پیدابافعال و صفات و ذات و اسما