گنج

شمارهٔ ۱

دیشب آن گیل دل‌افروز، که بیمار اویماتفاقا به من افتاد گذارش ز قضا
گفت: هان چونی و تی حال به می عشق چه بو؟گفتمش: هیچ کساواتی مرا کار مبا
من درویش ستم‌دیده چو بیمار توامروشن است این که: به هر حال چنین زار بسا
قاسم از خنده آن یار شد از دست تمامگفت: خابوزیه از عشق ترا باد بقا!
در ستم شد ز من، از ناز مکرر می‌گفت:یار با هیچ کسی حال چنین زار مبا