گنج

شمارهٔ ۱ - (قصیده آفاق وانفس)

۱۰۲ بیت
نیست پوشیده بر اهل خرد و استبصارزانکه (الناس لباس) است کلام اخیار
ای که از اطعمه سیری ز پی البسه روکه تن از رخت عزیز است و شکم پرور خوار
خورشست و کنش و پوشش و ارباب تمیزنیستشان هیچ از اینگونه گزیری ناچار
خلعتی دوخته‌ام بر قد اشعار چنانکه نه پوشیده و نه کهنه شود لیل و نهار
درزیش درزی معنی و خرد استاد استرنگرز دست خیالست و تفکر قصار
شستن رخت مرا چرخ حصین چون صابونابر لیفست و بپرداخت کدنیه اشجار
گوش کن تا که به دوشت کنم این جامه نوبرکن از خویشتن آن جامه پار و پیرار
هست در البسه هر چیز که در آفاقستبر ضمیر تو کنم چند نظیرش اظهار
آسمان خرگه و زیلوست زمین خارا کوهاطلس و تافته دان مهر و مه پر انوار
ابر کرباس و شفق خسقی و شامست سمورصبح قاقم شمر و حبر پر از موج بحار
لوح سجاده و مسواک قلم میزر عرشصندلی کرسی و فرشست فراش از آثار
صوف گرما بود و جنس حصیری سرمارخت زردست خزان جامه سبزست بهار
شش جهت چاک پس و پیشت و جیب و دامنوآستین هردو که آنست ترا دست افزار
چون ترا پنج حواسست کزآن داری خطپنج وصله است ز تو جامه چنان برخوردار
هفت کویست گریبان ترا زآن هفت استعدد ارض و سماوات و نجوم سیار
چار عنصر زمن ار زانکه بپرسی هریکبا تو گویم که بمانی عجبم در گفتار
نوع والا که ورا باد صبا میخوانندبادت آن آتش والای به رنگ گلنار
اطلسِ ماویت آبست روان وین دریابملهٔ خاک که آنست لباس ابرار
برش جامه قضا و قدرش کز گردوناجل و حادثه ببریدن و زخم ای هشیار
پوشش ماتم و سورست دو کون ای سرورور سوالت ز سه روحست بدان این اسرار
روحی ابریشم و روحیست دگر پنبه ز وصفسیومین روح بود پشم بگفتم یک بار
مبدءات پنبه به تحقیق و معادست کفنتن و جان تو درین کارگه این پود آن تار
جسم رختست جواهر عَرَضِ آن الوانستر آن جمله محیطست و سجافست مدار
صفت روز و شبت نیز شب اندر روزستنقش دوزیت در اثواب کواکب انگار
زیر و بالا نه دوتا کارگهش نساج است؟عالم سفلی و علویت بدان زاستحضار
وصف تشریح ز سر تا قدمت بنمودمهم در آن خواب اگر آنکه به عقلی بیدار
جنتت جامهٔ پاکست و عذابت دوزخهست پیراهن چرکین چو ضمیر اشرار
نیست معلوم صراطت بجز از پای اندازچون قیامت که بود برهنگی بر تن زار
باز جلپاره مرقع صفت طفلی تستنخ دیبای ثمینت چو شبابت پندار
کهلی آنروز که ریشت شمرند ابیاریپیریت صوف سفیدست گَهِ استغفار
صورت دیو پلاسست و پری کمسان دوزنیک و بد شال و حریرست نبرد احرار
مغربت چیست دواج شب تار و مشرقجیب خرقه است سر از جیب خرافات برآر
خشم و قهر و غضبت جوشن و جُبه است و زرهشهوتت جامه خوابست و لباست شب تار
پیشوازست زن و مرد قبا وآنچه دروچاک پس هست مخنث بود و بی هنجار
اطلس است امرد و ابیاری سبزست به خطپوسیتن صاحب ریشست و در آن هم اطوار
در خور ریش سفیدست چو شیخان کامووآن سیه برّه سیه ریش به خاطر میدار
قندس آنست که او ریش کند رنگ مدامچند نیرنک چو روباه کنی ای طرار
داری اخلاق پسندیده قماشات نفیسگر بدانی چه قماشی نکنی استکبار
خانه‌ای را که درو هست مقامت شب و روزهم درین جامه بگویم صفت او هموار
سرِ بامست گریبان یقهٔ با مُقْلبآن کنیسه که زدند از پی دفع امطار
حدّ آن و ربدن و تیرز آن لنگیهاجیب پهلو بود و چاک درو روزن دار
آستین شاه نشینها که برون میدارندچارسو خشتک و ایزاره فراویز انگار
جفت زلفین به در آن انگله و گوی بودبخیها جمله در آن باب مثال مسمار
کس ازین جنس نفیسی ننموده‌ست انفسگرچه گفتند در آفاق و در انفس بسیار
هر که او وصله معنی برد از جامه منعلم دزدی او باد عیان روز شمار
به لباس دگر این طرز حدیثم بشنودستبردی چو نمودم به جهان زین اشعار
سرور جمله اثواب ز روی معنیهست برد یمنی لبس رسول مختار
جبه برد که او جنه برد آمده استپشت گرمی وی از پینه زروی پندار
با برک گفت که دوزم عسلیّ تو به دوشکه به سرما نکنم حرب به گاه پیکار
از پی حرب عدوی تو زره بافد ابرآسمان جبه و انجم همه بر وی مسمار
مه سپر مهر کلاخود و کمان قوس قزحناوکت تیر و سماکست و سها نیزه گذار
ابر مانند عروسیست سپیدش چادرآنکه از برق پدید آمده سرخیّ ازار
شسته کرباس که پرداخته درمی‌پیچندکاغذی دان که ز قرطاس بپیچد طومار
موج در صوف مربع نگر ای اهل تمیزدل به دریا فکن و زر به بهایش بشمار
گرچه ماشاه و سَقِرلاط به هم مشتبهندهریکی ر ا به حد خویش شناسد ابصار
ای که با میرزی و چکمه برک حاجت نیستپیشتر پا ز گلیم خودت آخر مگذار
پوستین بخیه چو از جیب نماید بندندتسمه از گوز گره بر بن ریشش ناچار
نخوت شرب بوالا که ز پرّ مگس استچیست در باغ چو طاوس مگس هست به کار
خصم میخک نکند فرق ز کمخا ورنهکارگاهیست مرا از همه جنسی در بار
نیش شاخی که به قیقاج بود دانی چیستگلستانی که ببندند به گردش انهار
صاحبی را که ز کتّان هوس کیسه استکیسه از سیم بپرداز بگو در بازار
زودهٔ نرم ستان از جهت پیراهنکه‌آنچه در زیر بود نرم به از استظهار
متکا درکله با صندلی این معنی گفتکه توئی بغچه کش و تکیه به من دارد یار
صندلی داد جوابش که توئی آلت طیشصندلی و قتلی چند نهی شرمی دار
جامه حبر و درو گوی ز مرواریدستراست چون بحر کزو خاسته دُرّ شهوار
تا نهم بالش زین گرد قطیفه چو صدفبهر آن راحت جانست دو چشم من چار
گر غرض معنی دستار به کسمه است ترانو خطان پیش که بندند چو کسمه دستار
نرمدستی که به هجرانش شب اندر روزمتافته روز من و مانده به عشقش افگار
چادر آن صنم ابرست و قصاره رعدشآتش برق نموده‌ست ز گلگون شلوار
خط الوانست به دستارچه یزدی لیکیزدیان را به خط سبز کشد دل بسیار
ایکه پهلو به شکم داری و سنجاب و سمورآنکه بر پوستکی خفته ز حالش یاد آر
نقش والای لطیف قلغی گر بیندقالبک زن سزد ار نقش نخواند در کار
گر سقرلاط ترا هست و نمد می‌پوشیسردیست این به نمدمال چه عیبست و عوار
در بر آن کسوت سنجاب نه دور از کارستآبگرمی به زمستان چه کند رغبت یار
رخت ابیاری و مثقالی و تابستانیساده در زیر و خط آورده به بالا پندار
فکر کتّان چه کنی چون به زمستان برسیپوستین را چه کنی غم چو رسد فصل بهار
مریم ای یار نرشته‌ست یکی شیرین بافبه سر خود بخر ار هست گزی صد دینار
قفسه هر که به مدفون علادینی دیدمرغ مدفون به قفس یافته‌ای خوب شعار
التفات ار به مجرّح نکند دارائیپادشاهیست چو دارا ز گدا دارد عار
چشمهای الجه باز به روی مله‌ای‌ستهمچو عاشق که کند دیده به روی دلدار
نازکت چار شب اولیست که بالا افکنچون درشتست و قوی میرسدت زآن آزار
در نماز آر به سجادهٔ شطرنجی رختا بری دست به طاعت ز صغار و ز کبار
از سر مردم شهری هوس پوشی رفتتا که این عقد سپیچ آمده اکنون به شمار
گرد آن پرده گلگون چو مشلشل دیدمآمدم یاد آر آن زلف وزآن رنگ و عِذار
ای که یکتائی‌ات از زیر دو توئی بَمی استاینچنین زیر و بمی برد زما صبر و قرار
حبذا بخت نهالی که نهالی چون توخیزدش هر سحری تازه و خرم ز کنار
گلهایی که بر آن بالش زردوز افتادهمچنانست که بر تخته دیبا دینار
گر سرِ بستهٔ والا بگشاید خاتونبوی نسرین و قرنفل برود در اقطار
جُبه‌سان گر به بر آن سرو قبا پوش آرمفرجی یابم و از بخت شوم برخوردار
اطلس قرمزی ار آل بود طغرایششرب بادال نگر مهر برو با خود دار
اطلس یزدی و کاشی و ختائی دیدممثل شاه و امیرست و سپاهی دربار
جامه سرخ نگر بر قد آن سرو ملیحای که باور نکنی (فی الشجر الاخضرنار)
کافر ار دامک شلوار زر افشان بیندجای آنست که در دم بگشاید زنار
این همه نقش بدیدار در آرایشهانظر آنکو نکند نقش بود بر دیوار
نه به خود در حرکت آلت آغا پنبه استدر پس پرده یکی هست چو بینی در کار
رختهایی که تو بینی همه با دوست نکوستجامها را چو محل گر نبود در بر یار
تا جهانست کم از مفرش اصحاب مبادسی و یک چیز ز افضال خدا لیل و نهار
صوفک و خاصک و تن جامه و بیت و برتنگگلی و گلفتن و سالو و روسی انصار
اَرمک و قُطنی و عین البقر و رومی بافملهٔ میلک و لالائی بی حدّ و شمار
صوف سته عشری قبرسی و تفصیلهکستمانی حلبی حبر و غزیّ بسیار
قلمی فوطه و کرباس و ندافی و قدکیقلق و طاقیه و موزه و کفش و دستار
در لباس این سخنان گفت نظام قاریکنه او ز کرم هم تو بپوش ای ستّار