گنج

رباعیات

شمارهٔ ۱هر چشمه به بحر همعنان ست اینجاشمارهٔ ۲یارب سودی به روزگاران ما راشمارهٔ ۳گر دل ز شرر زدوده باشم خود راشمارهٔ ۴ای دوست به سوی این فرومانده بیاشمارهٔ ۵بر دل ز دو دیده فتح بابست این خوابشمارهٔ ۶بینایی چشم مهر و ماهست این خوابشمارهٔ ۷یک روز به ترک یاوه گویی غالبشمارهٔ ۸غالب چو ز ناسازی فرجام نصیبشمارهٔ ۹در عالم بی زری که تلخ ست حیاتشمارهٔ ۱۰خوشتر بود آب سوهن از قند و نباتشمارهٔ ۱۱ای آن که به دهر نام تو شاهرخ استشمارهٔ ۱۲غالب روش مردم آزاد جداستشمارهٔ ۱۳کس را نبود رخی بدین سان که تراستشمارهٔ ۱۴در خورد تبر بود درختی که مراستشمارهٔ ۱۵هستم ز می امید سرمست و بس استشمارهٔ ۱۶زان دوست که جان قالب مهر و وفاستشمارهٔ ۱۷هر کس ز حقیقت خبری داشته استشمارهٔ ۱۸آن را که عطیه ازل در نظرستشمارهٔ ۱۹خوابی که فروغ دین ازو جلوه گرستشمارهٔ ۲۰آن را که ز دست بی زری پامال ستشمارهٔ ۲۱هر چند زمانه مجمع جهال ستشمارهٔ ۲۲ای آن که ترا سعی به درمان من ستشمارهٔ ۲۳بسمل که سخن طراز مهرآیین ستشمارهٔ ۲۴دانیم که آیین شکایت نه نکوستشمارهٔ ۲۵دستم به کلید مخزنی می بایستشمارهٔ ۲۶غالب به سخن گرچه کست همسر نیستشمارهٔ ۲۷آن خسته که در نظر به جز یارش نیستشمارهٔ ۲۸اوراق زمانه درنوشتیم و گذشتشمارهٔ ۲۹تا موکب شهریار زین راه گذشتشمارهٔ ۳۰غالب غم روزگار ناکامم کشتشمارهٔ ۳۱ای کرده به آرایش گفتار بسیچشمارهٔ ۳۲گردیدن زاهدان به جنت گستاخشمارهٔ ۳۳سر تا سر دهر عشرتستان تو بادشمارهٔ ۳۴غالب هر پرده ای نوایی داردشمارهٔ ۳۵بادست غم آن باد که حاصل ببردشمارهٔ ۳۶این نامه که راحت دل ریش آوردشمارهٔ ۳۷وقت ست که آسمان موجه نازدشمارهٔ ۳۸گیرم که ز دهر رسم غم برخیزدشمارهٔ ۳۹گر گرد ز گنج گهری برخیزدشمارهٔ ۴۰ای آن که هما اسیر دامت باشدشمارهٔ ۴۱غالب غم روزگار و بارش نکشدشمارهٔ ۴۲روی تو به آفتاب تابان ماندشمارهٔ ۴۳امروز شراره ای به داغم زده اندشمارهٔ ۴۴آن کز اثر طمع نشانش آرندشمارهٔ ۴۵چرگر که ز زخمه زخم بر چنگ زندشمارهٔ ۴۶یارب نفس شراره خیزم بخشندشمارهٔ ۴۷قانع نیم ار بهشت نیزم بخشندشمارهٔ ۴۸او راست اگر هزار چیزم بخشندشمارهٔ ۴۹این خواب که روشناس روزش گویندشمارهٔ ۵۰امروز که روز عید نوروز بودشمارهٔ ۵۱آن مرد که زن گرفت دانا نبودشمارهٔ ۵۲زانجا که دلم به وهم در بند نبودشمارهٔ ۵۳منصور غمش ز نکته چینان چه بود؟شمارهٔ ۵۴هر چند خرد ز تاب می پست شودشمارهٔ ۵۵باید که جهانی دگر ایجاد شودشمارهٔ ۵۶باید که دلت ز غصه در هم نشودشمارهٔ ۵۷زین رنگ که در گلشن احباب دمیدشمارهٔ ۵۸خواندیم سخنهای محبت بسیارشمارهٔ ۵۹بازی خور روزگار بودم همه عمرشمارهٔ ۶۰شرطست که روی دل خراشم همه عمرشمارهٔ ۶۱آنم که به پیمانه من ساقی دهرشمارهٔ ۶۲دی دوست به بزم باده ام خواند به نازشمارهٔ ۶۳خوابی که بود نشان بخت فیروزشمارهٔ ۶۴ای روی تو همچو مهر گیتی افروزشمارهٔ ۶۵چون درد ته پیاله باقی ست هنوزشمارهٔ ۶۶ای داده به باد عمر در لهو و فسوسشمارهٔ ۶۷ای آن که دهی مایه کم و خواهش بیششمارهٔ ۶۸زین موی که بر میان تست ای بدکیششمارهٔ ۶۹در بزم نشاط خستگان را چه نشاطشمارهٔ ۷۰در باغ مراد ما ز بیداد تگرگشمارهٔ ۷۱داری چه هراس جان ستانی از مرگ؟شمارهٔ ۷۲شب چیست سویدای دل اهل کمالشمارهٔ ۷۳این رسم که بخشیده شاهی هر سالشمارهٔ ۷۴شام آمد و رفت سر به پابوس خیالشمارهٔ ۷۵در عشق بود عرض تمنا مشکلشمارهٔ ۷۶آن را که بود درستیی در فرجامشمارهٔ ۷۷شاها هر چند وایه جوی آمده امشمارهٔ ۷۸هر چند شبی که میهمانش کردمشمارهٔ ۷۹رنجورم و می به دهر درمان بودمشمارهٔ ۸۰در سینه ز غم زخم سنانی دارمشمارهٔ ۸۱نی کشته زخم ناوک و شمشیرمشمارهٔ ۸۲تا کی رمدم شفق تراشد از چشمشمارهٔ ۸۳غالب آزاده موحد کیشمشمارهٔ ۸۴غالب به گهر ز دوده زاد شممشمارهٔ ۸۵خواهم که دگر سخن به پیغاره نمشمارهٔ ۸۶شرطست که بهر ضبط آداب و رسومشمارهٔ ۸۷در عهد تو و منست در هفت اقلیمشمارهٔ ۸۸تا میکش و جوهر دو سخنور داریمشمارهٔ ۸۹زین سان که همیشه در روانی ماییمشمارهٔ ۹۰نازم به نشاط این چنین برگشتنشمارهٔ ۹۱شرطست به دهر در مظفر گشتنشمارهٔ ۹۲غالب چو ز دامگه بدر جستم منشمارهٔ ۹۳بر قول تو اعتماد نتوان کردنشمارهٔ ۹۴هر چند توان بی سر و سامان بودنشمارهٔ ۹۵ای تیره زمین که بوده ای بستر منشمارهٔ ۹۶راهی ست ز عبد تا حضور اللهشمارهٔ ۹۷ای آن که گرفته ام به کوی تو پناهشمارهٔ ۹۸یارب به جهانیان دل خرم دهشمارهٔ ۹۹هر چند که زشت و ناسزاییم همهشمارهٔ ۱۰۰ای جام شراب شادکامی زده ایشمارهٔ ۱۰۱گر پرورش مهر نه زان دل بودیشمارهٔ ۱۰۲گر ذوق سخن به دهر آیین بودیشمارهٔ ۱۰۳ای آن که به راه کعبه رویی داریشمارهٔ ۱۰۴تا چند به هنگامه سلامت باشیشمارهٔ ۱۰۵عمریست که در خم خمارم ساقیشمارهٔ ۱۰۶صبحست و همای فیض و گیتی دامیشمارهٔ ۱۰۷آنی تو که شخص مردمی را چشمیشمارهٔ ۱۰۸در کلبه من اگر غباری بینیشمارهٔ ۱۰۹جانی ست مرا ز غم شماری در ویشمارهٔ ۱۱۰گویند جهانیان دورویند، مگویشمارهٔ ۱۱۱یارب تو کجایی که به ما زر ندهیشمارهٔ ۱۱۲دارم دل شاد و دیده بینایی