گنج

شمارهٔ ۲۴ - نامه ای به شاهزاده خانم همشیر صلبی و بطنی

۱۴ بیت

بسمه تیمنا و تبرکا.

تا شد دل من بسته آن زلف چو زنجیرهم دل بشد از کارم و هم کار ز تدبیر
تقدیر چنین بر من و دل رفت و نشایدبا قوت تدبیرش اندیشة تغییر
چون دل که اسیر آمد در حلقه آن زلفتدبیر اسیر آمد در پنجه تقدیر
ای زیور ایوان من، ایوان من از توگه طعنه بفرخار زند، گاه بکشمیر
تا با توام، از بخت، منم خرم و دلشادچون بی توام، از عمر، منم رنجه و دلگیر
جان ار بدهم شرم رخم خشیت املاقبوس ار ندهی عذر لبت شنعت تبذیر
رخسار تو خلدی است که رضوانش بر آمیختگوئی بشکر لعل و بگل مشک و بمیشیر
رخسار تو خلدی است که رضوانش بر آمیختگوئی بشکر لعل و بگل مشک و بمیشیر
جا کرده در آن خلد دو شیطان که بدستاندارند بخم دام وبه کف تیغ و بزه تیر
نشکفت که نخجیر کنندم دل و دین زانکبس هوش پیمبر بگرفتند بنخجیر
تقصیر بشر چیست چو شد بوالبشر از راهجرمی بجوان نیست چو گمراه شود پیر
ز آشفتگی عشق تو گردوش ز من رفتدر خدمت درگاه خداوندی تقصیر
بخشود چو بر آدم، دادار جهاندارشاید که بمن بخشد دارای جهانگیر
عباس شه آن خسرو فرخنده که گیرداورنگ شهنشاهی با قبضه شمشیر

دیشب اینجا نبودید اوقات بر من تلخ بود؛ همه کاغذهائی که نواب نایب السلطنة روحی فداه فرمایش کرده بودند ننوشته ماند. نه خواب کردم نه کار تا حالا که صبح شد آقا ملک آمد؛ پیشکش را خواسته بودید، اما او نفهمیده بود که همان قالی و ترشی و دوشاب وسوغات ولایت را باید فرستاد؛ یا قالی و باجاقلی را بهتر دانسته اید، هر کدام که مناسب دانید حاضر و موجود است. اما نمیدانم جواب نایب السلطنه را امروز چه بگویم که دیشب از دست شما هیچ کار از پیشم نرفته تا حالا که دو ساعت از روز گذشته هیچ نخوابیده ام؛ مشکل که امروز هم کاری توانم کرد، چرا که بالفعل مدهوش و گیجم. آه از دست تو! آه از دست تو!

دیدی چگونه ما را بگذاشتی و رفتیبی موجبی دل از ما برداشتی و رفتی
آخر این بی رحم سنگین دل بیاران این کننددوستان بی موجبی با دوستان این کنند؟
ای پادشه خوبان داد از غم تنهاییدل بی تو بجان آمد وقت است که باز آئی

والسلام