شمارهٔ ۳۳ - در مدح ظل السلطان علی شاه فرماید
نو بهارست بیا تا طرب از سر گیریمسال نو بار غم کهنه ز دل بر گیریم
چون ربیع و رمضان هر دو به یک بار آیندروزه گیریم ولی در مه دیگر گیریم
حیف باشد که می صافی احمر بنهیم،از کف این فصل و، پی صوفی ابتر گیریم
گر، به در یوزه یکی کوزه می دست دهدبار این روزه سی روزه ز سر برگیریم
صوفیان گر همه پیرامن منبر گیرندگر، به دست افتدمان دامن دلبر گیریم
سبحه گر باید ازان زلف مسلسل سازیممصحف ار شاید ازان خط معنبر گیریم
چون گل حمرا بر گل بن خضرا بکشفتاز بتی ساده بطی باده احمر گیریم
باده روشن در ساحت گلشن نوشیمطره سنبل در پای صنوبر گیریم
جنت باقی در چهره ساقی بینیمشربت کوثر از چشمه ساغر گیریم
زاهد ار جنت و کوثر به فسون وعده دهدما به نقد این جا، این جنت و کوثر گیریم
وگر از جوی عسل حرف مکرر گویدما از آن تنگ شکر، قند مکرر گیریم
زهره در مجلس ما رقص کند چون به نشاطساغری از کف آن ماه منور گیریم
سبزه چون با سمن و یاسمن آمد به چمننسخه ای از خط آن سر و سمن بر، گیریم
در چنین فصلی انصاف کجا رفته که ما،ترک عیش و طرب و ساقی و ساغر گیریم؟
گر کند ماه خدا، ما را زان ماه جداکافریم ارنه پی مذهب دیگر گیریم
چون دگر طاقت احکام پیمبر نبودلاجرم طاعت هم نام پیمبر گیریم
گوهر کان بروجرد محمد که به ناماز همه عالم امکانش برتر گیریم
آن که چون کلک گوهر بارش رفتار کندجیب و دامان ورق پر در و گوهر گیریم
کلک او را به غلط آهوی تبت گوئیمخط او را به خطا نافه اذفر گیریم
بس خطا باشد اگر نافه آهوی ختابا خط منشی شه زاده برابر گیریم
قره العین شهنشاه علی شاه که صد،هم چو جمشید و فریدونش چاکر گیریم
سایه سایه یزدان که ز خورشید رخشپرتوی ز انجم این طاق مخضر گیریم
نی خطا گفتم مهر و مه و اختر همه رااز یکی ذره درین معنی کم تر گیریم
آن ملک زاده که با شاه جهانش به جهانهم چو داوود و سلیمان پیمبر گیریم
با ولی عهد شهنشاهش اما و اباچون دو سرور که ززهرا و ز حیدر گیریم
دو جهان بین جهان بان را در هر دو جهانروشن از طلعت این هر دو برادر گیریم
میل آن را همه با جوشن و مغفر بینیمذیل این را همه در مسجد و منبر گیریم
بزم آن را همه چون روضه رضوان خواهیمرزم این را همه با ناله تندر گیریم
عزم آن را همه آرایش لشکر دانیمحزم این را همه آرامش کشور گیریم
عیش آن را همه مجموع و منظم نگریمجیش این را همه منصور و مظفر گیریم
صدق این را همه چون جعفر صادق نگریمتیغ آن را همه چون حیدر صف در گیریم
هوش این را همه با نغمه بربط شنویمگوش آن را همه با ناله تندر گیریم
رای والای ترا عقل مجرد خوانیمروی زیبای ترا روح مصور گیریم
خوی دل جوی ترا خلد مقدس یابیمجود موجود ترا رزق مقدر گیریم
تا به رشح قلمت رنگ تشبه جستندمشک و عنبر را بویا و معطر گیریم
تا به ذیل علمت عهد توسل بستندماه و پروین را تابان و منور گیریم
خیل خدام ترا یک سره در زهد و ورعسید و سرور و سلمان و ابوذر گیریم
جز یکی منشی بدکار که در شنعت اواز فحول فضلا حجت و محضر گیریم
ظل ظل الله فرزند شهنشه را کاش،آگه از رسم و ره منشی دفتر گیریم
زان چه هم نام نبی کرد در احکام نبیداستان دگر اندر صف محشر گیریم
ای برازنده خدیوی که به تائید خدایتاج را بر تو برازنده و در خور گیریم
زان ترا شاه جهان افسر شاهی بخشیدکه ترا بر سر شاهان همه افسر گیریم
خسروا، دادگرا ترک ادب باشد اگر،پرده از راز نهان پیش شهان برگیریم
گر اشارت کنی امروز و اجازت بخشی،با وزیر الوزرا این سخن اندر گیریم
آن که در رای تو چون عرض جهان عرضه دهدعقل را واله و سرگشته و ابتر گیریم
آن که طرزش را در چاکری حضرت تو،راست مانند ارسطو و سکندر گیریم
ای وزیری که ز انصاف تو در کشور ریدست شاهین را کوته ز کبوتر گیریم
چون پسندی تو که در عهد تو ما ساده رخانپرده عصمت و ناموس ز رخ برگیریم؟
یا رخی را که چو خور در خور مستوری نیستهم چو زشتان جهان در پس معجر گیریم؟
یا چو مابونان کوبنده قادر طلبیمیا چو خاتونان روبنده و چادر گیریم؟
ما همه اهل کمال آباد از اهل کمالپایه رفعت بالاتر و برتر گیریم
سخن ار گوئیم چون صاحب وصابی گوئیمقلم ار گیریم چون مانی و آزر گیریم
حجره را با رخ افروخته خلخ سازیمخانه را با قد افراخنه کشمر گیریم
همه از سنگ و گل و آب و نمک خیزد و ما،از گل و لاله و لعل و می و شکر گیریم
باغ حسن ار زسلاطین جهان بستانیمسیم و زر را به من از بهمن و نوذر گیریم
کاتب شاه جهانیم و زخورشید شهانسرهر سال دو صد بدره مقرر گیریم
با چنین پایه چرا باید در سوق فسوقصدفی سیم فروشیم و کفی زر گیریم؟
ما که خود محور افلاک جلالیم چرامحور اندر کره ردف مدور گیریم؟
داوری در بر صدر الوزرا آوردیمتا ازان کافر بد مذهب، کیفر گیریم
زان چه با تازه جوانان کند امروز مگرانتقامی خوش از آن پیر معمر گیریم
داد ما خود بده امروز تو تا دست رجا،به دعای ملک اعظم اکبر گیریم
دادگر فتح علی شاه که ذرات وجودهمه را با خط فرمانش یک سر گیریم
تا جهان هست شهنشاه جهان را به جهان،زیب تخت و کمر و یاره و افسر گیریم
دوستانش را چون گل به بهاران نگریمدشمنانش را چون خار در آذر گیریم