گنج

شمارهٔ ۳۱ - قطعه ای است هنگام تبعید در خراسان

ای وای به من که یک غلط گفتماز گفته خویشتن پشیمانم
جز جاده کوی تو نمی دانمبا این همه وسع ملک سبحانم
در ملک رضا نشستنم خوش تراز گوشه خانه های ویرانم
خاک ره شاه هشتمین بودنبه از شاهی روم و ایرانم
ای دست اجل بگیر بازویموی خلعت آخرت بپوشانم
ای سنگ لحد به فرق من بنشینوی خاک به خویش ساز پنهانم
ای شام فراق دورتر رانموی صبح وصال بیش تر خوانم
گوئی که مداد خون دل باشدکامروز برون شده ز چشمانم