گنج

شمارهٔ ۲۹ - قصیده شکوائیه از فتنه جوئی ابنای زمان و از بخت بد خود

ای بخت بد ای مصاحب جانمای وصل تو گشته اصل حرمانم
ای بی تو نگشته شام یک روزمای باتو نرفته شاد یک آنم
ای خرمن عمر از تو بر بادموی خانه صبر از تو ویرانم
هم کوکب سعد از تو منحوسمهم مایه نفع از تو خسرانم
تیغ است تاره و تو جلادمسجن است زمانه و تو سجانم
از روز ازل توئی تو هم راهمتا شام ابد توئی تو هم شانم
چون طوق فشرده تنگ حلقوممچون خار گرفته سخت دامانم
عمری است که روز و شب همی داریبر خوان جفای چرخ مهمانم
آن سفله که میزبان بود ندهد،جز حنظل یاس و صبر حرمانم
خون سازد اگر دهد دمی آبمجان خواهد اگر دهد لبی نانم
جلاب عسل نداده بگشایداز نشتر درد و غم رگ جانم
زان سان که سگان به جیفه گرد آیندبا سگ صفتان نشانده بر خوانم
این گاه همی زند به چنگالموان گاه همی گزد به دندانم
تا چند به خوان چرخ باید برداز بهر دو نان جفای دو نانم؟
این سفله که آسمانش می خوانندکینش به من از چه روست می دانم
قرصی دو فزون ندارد و داندکز برگ و نواتهی است انبانم
ترسد که به کدیه صد معاذاللهیک لقمه از آن دو قرص بستانم
ای سفله اگر چه من گدا باشمروزی خور خوان فضل سبحانم
من دست طمع ز نان تو شستمتو دست ستم بشوی از جانم
صد شکر که بی نیازم از عالمتا چاکر شهریار دورانم
آن کس که مرا بداد، دندان دادنان از کف پادشاه ایرانم
عباس شه آن که از کف رادشیک قطره چکید و گفت عمانم
وز عکس فروغ مهر چهرش تافتیک ذره و گفت مهر تابانم
از ریزه نان خوان او باشدمغزی که بود درون ستخوانم
جانم به وجود جود او زنده استچونان که به خون عروق و شریانم
گر کافر حق نعمتس باشمحقا که درست نیست ایمانم
ور منکر فضل و رحمتش گردمانکار بود به فضل رحمانم
تا دور ندیدم آسمان زان درنشتافت به سر چو لیث غضبانم
گوئی نه منم همان که می گفتیبرتر به خطر ز چرخ گردانم
یک دم نه اگر به کام من گردداوجش به حضیض باز گردانم
چون شد که کنون زجور و بیدادشتا عرش رسد خروش و افغانم؟
ثعبان و اسد صریع من بودندکامروز صریع ثور و سرطانم
ای شعبده گر فلک به شب بازیهر شام چرا کنی هراسانم
من منتر مار و اژدها دارماز عقرب کور خود مترسانم
این خامه شکسته باداگر باشد،کم تر ز عصای پور عمرانم
با آن که ثنای شه به روز و شبمی خوانم و بر زبانش می رانم
آن شاه که آسمان زجودش بودپیوسته طفیل خوان احسانم
گر رزق جهان ز دخل دیوان دادجز من که ذوی الحقوق دیوانم
دانم که ز راه تربیت خواهدباریک میان به سان یکرانم
نه خام و جمام و خورده و خفتهفربه شده چون خران و گاوانم
مضمار دهد مرا که پیش آرداز خیل جهان به روز میدانم
اوراقم از آن به اره پیرایدتا در گذرد ز سدره اغصانم
تا رونق و آب من بیفزایدچون لعل دهد به چرخ سوهانم
بیمارم و دردمند و او داندتدبیر علاج و راه درمانم
گر تب، تب امتلا بود لاشکامساک بود ممد بحرانم
ورعلت من ز رنج استسقاستبایست مدام داشت عطشانم
زین جوع و عطش بود اگر آخرجان شاید از این دو درد برهانم
وین طرفه که روزگار پنداردکز جوع و عطش تلف شود جانم
وان کور دل آسمان همی رانداز سفره به سان کلب جوعانم
ای سفله تو کیستی که می رانیاز سفره خاص خود بدین سانم؟
هر چند مقل و مفلسم بینینه تشنه آب و گرسنه نانم
صد شکر که در وجود خود هر دمبر خوان طعام های الوانم
مرغ دل و آتش غم اینک هستگر حرص بود به مرغ بریانم
با چشمه چشم خون فشان فارغاز ماء معین و راح ریحانم
جز خون جگر مباد در جاممبر خوان شکراگر هوس رانم
چون شاه ز مرحمت قرین آوردبا خیل ملک نه نوع انسانم
حیف است که باز حرص واداردبر آب و علف مثال حیوانم
نزجوی مجره جرعه بربایمنز خرمن چرخ خوشه بستانم
ای شاه جهان چو اینت فرمان استمن بنده به امتثال اذعانم
دامن به دو عالم ار نیفشاندمشاید ز دو دیده خون بیفشانم
من هر دو جهان بداده بگرفتهیک کف ز غبار راه سلطانم
آن یک کف اگر ز کف رود باللهنه در غم این، نه در غم آنم
پنداشت که بس گران خریدستمآن خواجه که خوش خریدار زانم
شاید که ازین زبون ترم داردزان رو که ازو گریخت نتوانم
داند که گریز پا نیم ورنههر بار چرا کند گریزانم؟
صد بار به بال اگر زند سنگمزان بام بود محال طیرانم
سی سال به آستانش خو کردماکنون به کجا روم، که راخوانم؟
گیرم که روم، کجا توانم رفت؟گر از تو رسد هزار فرمانم
من بنده، ولی چه گونه بپذیرمحکمی که بود ورای امکانم؟
این بود سزای من که بفروشی،گاهی به فلان و گه به بهمانم
چون راه وفا به راستی رفتمشایسته صد هزار چندانم
ای خواجه بیا به هیچ بفروشمور مفت دهند باز نستانم
ای گردش دهر خوار تر خواهموی شحنه قهر دورتر رانم
چون شمع به خواهش دل جمعیاز شعله جان خود بسوزانم
در آتش دل چو لاله بفروزمدر خون جگر چون غنچه بنشانم
چون ژاله به خاک ره ببندازمچون باده به خون خود به غلطانم
ای تیغ بلا ببر نخ عمرمای نیش جفا بزن رگ جانم
ای خنجر کین بخار حلقوممای نشتر غم بکاو شریانم
ای خنجر کین بخار حلقوممای نشتر غم بکاو شریانم
تا من باشم که قدر نعمت رادر خدمت آستان شه دانم
یک روز ز خلد حضرت ار، دورمنزدیک هزار نار ونیرانم
هم باز چو بار قرب دریابمآتش که بود شود گلستانم
ای شاه جهان نه حد من باشدکاین گونه سخن به نزد تورانم
لیکن به خدا نمانده با این حالامکان سکوت و جای کتمانم
صد گریه نهفته در گلو دارمدر ظاهر اگر چه شاد و خندانم
گر رای تو بود این که من یک چندزان تربت آستان جدا مانم
بایست به من نهفته فرمائیزان روز که بود عزم طهرانم
نه این که به کام دشمنان سازیرسوای فرهنگ و روم و ایرانم
من کیستم آخر ای خدا کآرندطومار خطاب شاه کیهانم؟
وان گاه رسول ناامین باشدیک ناکس ناسزای کشخانم
او ماشطگی نکو همی داندزو واسطگی نکو نمی دانم
دانم که چو باز گردد از این شهرهم باز زند هزار بهتانم
چون خادمکی دگر که می گویندکردست بها به رود مهرانم
مپسند به من که ناکسی فضاحتشنیع کند به بزم شاهانم
از قول تو گوید و نه قول تستسوگند به ذات پاک یزدانم
حاشا نکنم که کرده ای سی سالسیراب ز بحر جود و احسانم
زان سان که ز سر گذشت چندین بارسیلاب سخا ز بحر طغیانم
اما نه چنان که قطره ای زان بحردر حلق چکد براز و پنهانم
بل بین و فاش آشکار آن سانکبارد به سر ابر فصل نیسانم
من نیز به سفره کیست کو گوید:با همت تو کم از سلیمانم؟
یا آن که به صدر ثروت و سامانکم تر ز صدور آل سامانم
یا آن که به کاخ غرفه و دیواندر چاکری تو کم ز نعمانم
هم خوردم و هم خوراندام از جودتآن قدر که از شماره وامانم
دادم به خلایق و نپرسیدمکاعدای من است یا که اعوانم؟
زینان که چو گرگ خون من نوشندآن کیست که نیست گربه خوانم؟
ایشان نه اگر خجل ز من باشندمن خود خجل از حیای ایشانم
پاداش من است اگر درین گلشنبر پای همی خلد مغیلانم
تا من باشم که خار گلخن رادر گلشن خاص شاه ننشانم
من هر چه کنم گنه بود لیکناز رافت تست چشم غفرانم
هر چند مرا فزون شود عصیانعفو تو فزون بود ز عصیانم
امروز زهر چه کرده ام تا حالوز هر چه نکرده ام پشیمانم
افسوس که پیر گشتم و هم باز،در کار جهان چو طفل نادانم
نه سالک راه و رسم تزویرمنه عالم افترا و بهتانم
نه فن فساد و فتنه می ورزمنه درس ریا و سمعه می خوانم
نه منشی کارهای مذموممنه مفتی رازهای پنهانم
نه مانع برگ عیش درویشمنه قاطع رزق جیش سلطانم
زان است که هر زمان بلائی نوآید به سر، از جفای دورانم
مانند زری که سکه کم گیردپیوسته به زیر پتک و سندانم
چون سیم دغل به هر که بدهندمهم باز پس آورد به دکانم
ناچیزتر از خزف به بازارمبی قدرتر از گهر به عمانم
از کار معاد خویش مشغولمدر کار معاش خویش حیرانم
در بند وفا ز طبع آزادمدر چاه بلا ز غدر اخوانم
از بس که زجان خویش دل تنگمشد پوست به تن مثال زندانم
وز بس که زهم رهان جفا دیدماز سایه خویشتن هراسانم
از تیغ جفای چرخ مذبوحمدر کوی وفای خویش قربانم
نه در غم خانمان تبریزمنه در پی کار و بار طهرانم
ای شاه جهان بیا ترحم کنبر من که ز سر گذشت طوفانم
امساک اگر کنی به معروفمتصریح اگر کنی به احسانم
بعد از چل و هفت سال عمر آخرروی از تو کدام سوبگردانم؟
من قحبه نیم که هر زمان جائیبنشینم و یک حریف بنشانم
هر روز مبر به چنگ ضرغاممهر بار مبر به کام ثعبانم
شاید که شنیده باشی از خارجاوضاع مزارع فراهانم
وان قصه دستجان و ساروقموان حصه کازران و سیرانم
وان غصه کار و بار مغشوشموان انده خانمان ویرانم
جانم به ستوه آمد از استوتا خود چه رسد به ملک گرگانم
جانم به ستوه آمد از استوتا خود چه رسد به ملک گرگانم
زان پس که هزاوه رفت و مهرآبادکی در غم طور و با درستانم؟
خدام کمین که پیش ازین بودندجاروب کشان کاخ و ایوانم
امروز به بین که چون هجوم آرندبر آب و زمین و باغ و بستانم
بستان و سرای من طمع دارنددربان، سرای و بوستانم بانم
از اهل وطن خراب شد یک جاهر جا که عمارتی به اوطانم
بل گرسنه در عراق محصورندبالفعل همه رجال و نسوانم
مگذار چنین به دست نامردانآخر نه مگر ز شاه مردانم
خود جز تو کس دگر کجا باشددر فکر و خیال سود و خسرانم؟
آنم که نباشد ایچ غم خواریجز لطف تو و خدای منانم
بعد از پدر و برادر و خویشانپیوسته مقیم بیت احزانم
تنها شدم و به کام دشمن هابی چاره و بی نوا و سامانم
آسان ز تو بازگردد این مشکلچون خود ز تو مشکل است آسانم
با آن که ز صدر عزو جاه از توافتاده به کنج بیت احزانم
بالله که نخواهم از خدای خودجز این که فدای تو شود جانم
گویی همه شیر درد وغم دادممادر که به لب نهاد پستانم
من واپس کاروان و پیش از منرفتند برادران و خویشانم
گر در غم صد چو ماه کنعان بودمی گفتم من که:پیر کنعانم
یارب تو، به فضل خویشتن باری،زین ورطه هولناک برهانم