شمارهٔ ۲۶ - در موعظه به نایب السلطنه و نا به سامانی اوضاع آذربایجان
جانا نفسی آخر فارغ ز دو عالم باشنه شاد ز شادی شو نه غم زده از غم باش
وارسته ز کفر و دین آسوده زمهر و کیننه رنجه و نه غمگین نه شاد و نه خرم باش
نه عید جهان افروز چون روز خوش نوروزنه عالم سوگ و سوز چون ماه محرم باش
نه روضه طوبی خیز چون روضه جنت جوینه در تف ناری تیز چون نار جهنم باش
نه جاهل و جافی شو ، نه کافل و کافی شونه بیت ز حافی شو، نه اخزم و اخرم باش
نز باد هوا بر اوج برخاسته هم چون موجنز اوج سما بر خاک بنشسته چو شبنم باش
نه پیش سپه قائم چون قامت رایت گردنه با قلق دایم چون طره پرچم باش
از رای زنی پخته بشنو سختی سختهنه از پی هر خامی ناپخته چو شلغم باش
گردست دهد پیری کاندر قدمش میریرو عقل مجرد شو نه جهل مجسم باش
ور گوش کنی با من بر زن به کمر دامناز عقل مجرد شو در عشق مسلم باش
ور عشق همی ورزی بی پرده و پرواورزدیوانه و شیدا شو، افسانه عالم باش
بریاد بت کشمیر جانی ده و جامی گیربا جان پیاپی زی؛ با جام دمادم باش
زان لعل لب مینوش می نوش و به مستی کوشنه بر لب کوثر رو، نه تشنه زمزم باش
رندانه بیا شور است هم بی کم و هم بی کاستنه هم چو ریاکاران گه راست گهی خم باش
ما با لب لعل دوست خوش سر خوش و مجموعیمآن زلف پریشان گو آشفته و درهم باش
جهدی بکن و جان جوی نه جان بکن و نان جوینه جاده زنجان جوی نه قاصد سرچم باش
دینارت اگر نبود رو شکر کن و دین آرنه درغم دنیا رو نه درهم در هم باش
نه راه به شیطان بند به دیو به زندان بندنه دل به سلیمان بند نه در غم خاتم باش
گر دیو کنی زندان تا آصف جم باشیرودیو هوای خود زندان کن و خود جم باش
راه طمع و تشویش بر نفس خیانت کیشبر بسته و بنشسته مردانه و محکم باش
در خلد مکن خانه تا دام شود دانهنه خانه به ویرانه بگرفته چو آدم باش
صد بار بود کژدم نیکوتر از آن گندمکز خوردن او گویند آواره عالم باش
برخیز و ببر پیوند از خویش وزن و فرزندنه یاد برادر کن نه یار پسر عم باش
بس گرسنه شب می خفت بی جامه و جا و جفتپس خلعت کرمنا می پوش و مکرم باش
صد معجز اگر آری تا بار به خرواریدر دست یهودی چند چون عیسی مریم باش
در نیمه ره افلاک منزل نکنی زنهاربا عیسی اگر گویند هم ره شو و هم دم باش
گر رای رکوب آری بر خنگ نهم نه زیننه همچو مه و خورشید براشهب و ادهم باش
خوش خوش دو سه گام از خود بر گیر و فراترنهبالا تر و والاتر، زین طارم اعظم باش
ور پایه همت را بالاتر ازین خواهیرو چاکر درگاه دارای معظم باش
با چاکری شه بیش از شیر فلک باشیبر درگه او خود گو از گربه و سگ کم باش
دربانی ازین خسرو هر جا که رود گو: رومحسود و معزز شو مسجود و منعم باش
از جوق سگان شه و امان و موخر شوبر فوق سماک چرخ بشتاب و مقدم باش
عباس شه است آن کش دادار جهان فرمود:کز جمله جهان داران اعظم شو و اکرم باش
در عیش به از پرویز در طیش به از چنگیزدر عمر به از جمشید در ملک به از جم باش
هم با خطر بهمن هم با هنر قارنهم با تن روئین تن هم با دل رستم باش
بر خلق چو بخشی بهر، نفاع تر از تریاقبر خصم چو آری قهر، قتال تر از سم باش
در مملکت دنیا با فر فریدون بالدر معرکه هیجا با زور برهمن باش
گرروس به کین خیزد چون سد سکندر باشور روبهی آغازد با حمله ضیغم باش
زان پس که ثناثی را شاهنشه اعظم گفت :رو هر چه به بینی گوی نه اعمی و اعجم باش
آن کیست که گوید خیزوز گفتن حق پرهیزیا از در شه بگریز یا اخرس و ابکم باش
بالله که نه شاید گفت این قصه و نه پذیرفتگو پیر معمر گوی یا شیخ معمم باش
من امر شهنشه را بپذیرم و قول خصمدر معرض نهی و جحد گو: لاشو و گو: لم باش
ای نایب شاه آخر گر راز نهانی هستگو ظاهر و باهر شو نه مغلق و مبهم باش
وان کار که بیش از پیش مغشوش و مشوش شدفرمای که هم چون پیش مضبوط و منظم باش
ویرانه شود آن بوم کان جا گذر آرد بومتا کی به یهودی شوم گوئی تو که محرم باش؟
سرباز و سوار اول از خیل عجم بگزینپس عزم جهادروس جزم آرو مصمم باش
ملک قرم و مسقو بستان ز قرال نوبر روس مسلط شو بر روم مسلم باش
غوغاست به روس اندر از مرک الکسندراین خیل و حشر تا حشر گو در غم و ماتم باش
خافض چو به نزع آید منصوب شود مجرورگو: رایت شمخالی بافتح و ظفر ضم باش
وان نوح مجاهد باز با لنگر صدق انبازآن کشتی غیرت را انداخته در یم باش
وان مهدی فرخ فال در معرکه دجالنه واپس و نه دنبال، بل اسبق و اقدم باش
تا چرخ بود یارب با دولت شه باداگو نصرت و عون با تو مضمر شو و مد غم باش
سردار و حسن خان را گو خون عدو نوشندوان خازن خائن را گو خمره بلغم باش
وان والی خیل کرج با خرج هزاران خرجبر عادت سیم برج دو پیکر و توام باش
بس بود ثنائی بس گفتار تو وزین پسنه ملتزم مدح و نه معتقد ذم باش