گنج

شمارهٔ ۲۲ - در شکست چوپان اوغلی و پیروزی ولی عهد

نصره و اقبال و بخت و دولت و فتح و ظفرچاکران آستان شهریار دادگر
هم در آن ساعت که خسرو خیمه زد بیرون شدندبا غلامان رکابش هم رکاب و هم سفر
چون رقیبان در ره خدمت تک و پو میزدندتا مگر گیرند یک ره سبقتی بر یک دگر
هم چنان رفتیم تا ساحات ملک با یزیدیافت از یمن قدوم شه شکوه و زیب و فر
بخت آمد پیش تخت شهریار وعرضه داشتکای مطیع امر و نهیت زشت و نیک و خیر و شر
رخصتی فرما که از اردوی مسعود ی رکابسوی شهر و قلعه رانم یک دو روزی پیش تر
شاه رخصت داد و چون روزی دو، ره پیموده دیدقلعه ای کز جیب چرخ هفتمین بر کرده سر
گفت سبحان الله این گر ثانی افلاک نیستاز چه رو باشد بروجش در عدد اثنی عشر
لختی آن جا ماند و دهقان زاده ای را پیش خواندتا مگر از نام آن حصن حصین جوید خبر
گفت حصن زنگ زور است این و نتوانش گشودنه به توپ و نه به لشگر، نه به زور و نه به زر
بخت خندان گشت ازین گفتار و گفت: اینک به بینطالع خیر الملوک و باطن خیر البشر
ناگهان از پره هامون غباری تیره خاستکاندران شد چهره خورشید تابان مسنتر
موکب سردار اعظم قاید جیش عجمبا همه خیل و حشم آمد ز دور اندر نظر
بخت پیش افتاد و لشکر فوج فوج از پی رسیدتا به دست آمد همه برج و حصار و بام و در
هر که جان بیرون کشید از تنگنای آن حصارسوی شهر بایزید آمد به زاری ره سپر
شورشی افتاد از آن یورش در اهل بایزیدکافتد اندر خیل دجال از ظهور منتظر
شهر پر آشوب شد پورچچن مغلوب شدبخت گفت این خوب شد حمدالقلاب القدر
هم در آن دم جامه رومی به تن پوشید و رفتتا در آن کسوت شود پور چچن را راه بر
پیر گم ره چون نپذرفت از جوان ره نمایبخت از او برگشت و غضبان از حصار آمد به در
جمله از دنبال او مصحف به کف بشتافتندهر چه شیخ معتمد بود و فقیه معتبر
راهبان عیسوی با صاحبان مولویپیش تخت خسروی بر خاک بنهادند سر
این به کف انجیل و خاج و آن به سر مندیل و تاجکای ترا اکلیل و تاج از ماه و خور رخشنده تر
رحم کن بر حال قومی بی نوای مستمندعفو کن تقصیر مشتی نا سزای محتقر
آن توئی کز لطف تو خندان شود باغ بهشتوان توئی کز قهر تو سوزان بود نار سقر
رای رای تست و ما خدمت گزار و موتمنامر امر تست و ما فرمان پذیر و موتمر
شاه رحم آورد و شفقت کرد و مهلت داد و رفتخادمی کارد امیر شهر را ازدز بدر
روی گیتی چون زشب مانند روز مدبرانشد سیاه، آمد به شاه از آن سیه کاران خبر
کز بلاد رومیان آمد به کین بسته میانصفدری بافر و هنک و لشکری بی حد و مر
ناگهان آمد پدید از حصن شهر دز سفیدآتش توپ و تفنگ و شعله تیغ و تبر
شاه شد در خشم و بر خیل و حشم انداخت چشمتا یکی خیزد به دفع آن گروه بد سیر
نصرت آن جا پیش دستی کرد و دستوری گرفتتا به یک رکضت کند آن قلعه را زیر و زبر
پس گزین کرد از سپه فوجی زروس و برنشستباد و فوج دیگر از ایرانیان نامور
تا حصار دز سفید و حصن شهر با یزیدرایتش را شد مقام و موکبش را شد مقر
بر بروج آمد عروج از آن سه فوج بحر موجچون دعای خستگان بر آسمان اندر سحر
خطبه نصرت به نام خسرو دشمن شکنخوانده شد چون از حسام لشکر دشمن شکر
صبح دم دیدم جوانی بر در استاده به پایگفتم: این خود کیست نامش چیست؟ گفتندم: ظفر
گفتمش: گر حاجتی داری به حاحب بازگویگفت:«مالی حاجه الا بمن فاق البشر»
الغرض تا پیش شه رفت و ثنا گفت و گرفتده هزار از فارسان لشکر پرخاش خر
وزحدود و ناحیه مانند نار حامیهبر حصون سامیه بارید باران شرر
تا به راهی بس دراز و پرنشیب و پرفرازترک تاز از خالیاز آمد به کلی سوله مر
اسب و مرد آمد ستوه از بس دران سقناق و کوهبا دماوندی گروه آمد پیاده پی سپر
تا برآمد بر تلی سرکوب و از هر دو گروهخاست بانک حرب و ضرب و گیر و دار و کروفر
یک طرف زنهار جوی و یک طرف تکبیر گویبانک و فریاد از دو سوی این یا علی آن یا عمر
شاه مردان را به گردان چون مدد آمد شکست،لشکر شیعی سپاه سنیان بد گهر
از کغی تا دشت ترجان کان مرجان شد زخونوز خنس تا حد شرشور آمد اندر شور و شر
در بلاد کفر و کین از آب تیغ اهل دیناز سران مشرکین نخل سنان شد بارور
دشنه ها تشنه به خون و تیغ ها شنگرف گوناین همه خارا شکاف و آن همه پولاد در
جان دشمن در تک نعل سمند تیز تکهوش اعدا بر پر تیر خدنگ تیز پر
خستگان بسته نالان هم چو آهو در کمندپشته های کشته در خون هم چو ماهی در شمر
غازیان بر تازیان چون بر هژبران پیل مستسر کشان با مهوشان چون با غزالان شیر نر
دختران پردگی چون اختران در بردگینه به چادر در حجاب و نه به معجر معتجر
مهر رخشان بی سلب لعل بدخشان از دو لبخون خلقی در طلب دیده هبا کرده هدر
کودکان بی گناه اختر فشان بر روی ماهگل فشانده بر گیاه و مل چشانده از شکر
رخ چو می بینی بشیر و خوی چو ژاله بر حریرلب چو لاله بر عبیر و خط چو هاله بر قمر
شهد و شکر در رحیق و مشک و عنبر بر شقیقجام باده بر عقیق و سیم ساده بر حجر
بس پری زادان نغز آمد چو بادام دو مغزدیو زادان را در آغوش و شیاطین را به بر
این چو کبک، آن چون زغن، این دل نواز، آن دل شکناین پری، آن اهرمن، این جان شکار، آن جان شکر
این به گل پوشد زره آن بر زره بندد گرهاین به چین مشک تتار و آن به کین رشک تتر
این به لب رنگ تبر خون آن به تیر آهار خوناین گهر در لعل رخشان آن به لعل اندر گهر
در حدود ملک میژ آمد ظفر با جیش خویشباز پیش شهریار مستعان منتصر
فتح آن جا بود و دید آن موکب و جیش و حشمو آن همه خیل و بغال و ثروت و مال و حشر
ناگه آمد پیش شاه و بوسه زد بر خاک راهکای غلامان ترا بر خان و قیصر فخر و فر
خدمتی فرما که در انجام آن کوشم به جانطاعتی فرما که در تقدیم آن پویم به سر
شاه پرسیدش که چند از شهرها خواهی گشود؟گفت: آن تست ملک ارمنیه سر به سر
باز پرسیدش که چند از غازیان خواهی گزید؟گفت: یک تن بس ز سالاران دربار خطر
یک تن اما یک سپه در طاعت اعتاب شهیک کس اما یک جهان در بستن ابواب شر
لوح بی رنگ از برون و نقش ارژنگ از دروندل به نیرنگ و فسون و لب به آیات عبر
مار بیرون کن ز سوراخ از زبان چرب و نرمکاروارون کن به دشمن از شئون نفع و ضر
دیده فکر دوربینش در ازل راه هدیجسته رای نکنه دانش از قضا سر قدر
خوانده در خردی بسی درس هنرهای بزرگخورده در طفلی بسی نیش جفاهای پدر
رفتنش سر و سبک خیز و سریع و بی درنگگفتنش نغز و همه مغز و مفید و مختصر
این بگفت آن جا و از جا جست و از میران باربرد با خود مهتری چونان که گفتم باهنر
روز و شب می راند تا وقتی به پای دز رسیدکز دو سو آشوب محشر بود و غوغای حشر
خاک را سیراب دید از چشمه حبل الوریددشت را لب ریز دید از توده لخت جگر
حلق ببریده برادر بر برادر هر طرفمشت یازیده پدر هر سو به خون ریز از پسر
لختی آسود و نظر بگشود و طبلی کوفت زودکز عدو نه نام ماند و نه نشان و نه اثر
هم دران ساعت به غیظ و قهر در اطراف شهراندر آمد موکب منصور شاه بحر و بر
بخت دشمن شد به خواب و جیش شه بگذشت از آبفتح آمد با شتاب و گفت: نعم المستقر
یک دم این جا باش و از کاوش به سازش بر گراییک شب این جامان و از یورش به پوزش در گذر
شاه را انکار بود و فتح لابه می فزودتا رسید از شهر فوجی از ثقات معتذر
تیغ و مصحف بر کف و عجز و ضراعت بر زبانداغ طاعت بر رخ و ذیل اطاعت بر کمر
داد شه خط امان و فتح هم در آن زمانرفت و والی را کشان آورد از قلعه به در
دولت آن دم بوالفضولی کرد و راه دز گرفتتا بیارد حمل های نقد و جنس و سیم و زر
روز دیگر چون به تخت عاج مهر افروخت تاجمیر روم آورد باج از جنس سقلاب و خزر
بدره ها از سیم ساده، صره ها از زر نابتنگ ها از قند مصر و نافه ها از مشک تر
شه برو بخشید و بر آثام او خط در کشیدوز خلاع فاخره شد مستمال و مفتخر
فکر شیطانی برآورد از دل و افکنده کردکرک عثمانی زبر، تشریف سلطانی به بر
پس بدو داد آن ممالک را و او خطی سپردتا دهد صد حمل هر سالی خراج مستمر
بادو ده الف از سپاه راکب و راجل به حلفکاید اندر برد و برف و حرو حرق اندر سفر
عزم نهضت چون شد اقبال آمد و محکم گرفتپایه عرش جلال خسرو فرخ سیر
کز همین لشکر که خود زین مملکت بگرفته ایمباید اندر فصل دی بگرفت کاری در نظر
شاه ازو پذرفت و گفت:با تو آرد روان نیمی زالاف حشر
او از آن سو شد روان و شهریار خسروانراند لشکر سر به سر از راه ارجیش و تتر
از دگر سو صفدر غازی حسن خان رفت و بستبر سپاه دشمنان از هر طرف راه مفر
جیش شه منصور و خیل دشمنان محصور ماستاینک از تایید فضل کردگار دادگر
نیست حاجت لله الحمد این زمان کاید برتلشکر از طهران و پول از رشت و سردار از اهر
سرورا، پروردگارا، شادزی، آزاد باشاز غم لیل و نهار و گردش شمس و قمر
جمله سر سبزیم چون گلبن به هنگام ربیعحال تحریر قصیده خامس شهر صفر
تا جهان باشد شهنشاه جهان سر سبز بادچون گل از ابر بهای خاصه هنگام سحر
زرفشان بخشنده میغ و سرفشان رخشنده تیغاین چو ابر بی دریغ و آن چو برق پرشرر