شمارهٔ ۲ - در مدح و اندرز ولی عهد
ای خسرو فرخنده که گردنده به حکمتدور شب و روزست مدار مه و سال است
اینک به ره کعبه درگاه شهنشاهامروز به حکم تو مرا شد رحال است
این نیز یقین است که دارای جهان رااز رزم تو و بزم تو زین بنده سوال است
پاسخ چه دهم دادگرا خود تو بفرما یزین بنده چه زیبنده به جز صدق مقال است؟
بد کیشم اگر پوشم در ملک تو هر جاباشد خللی گرچه به مقدار خلال است
از جیش تو و عیش تو گر پرسد گویم:شه دشمن مال است و سپه دشمن مال است
وز گنج تو و رنج تو، گر جوید، گویم:گنجش به فراق اندر و رنجش به وصال است
وز ملک تو گر پرسد، گویم که : وجودشدر ملک جهان مبداء خیرات و فعال است
هر فعل و اثر کاید از آن مبداء فیاضبا عافیت عاقبت و حسن مآل است
جز آن که درین ملک مگر خون فقیرانبر هر که زجا جست و جفا جست حلال است
ترکی است درین کوچه به همسایگی ماکز مهر فروزنده فزون تر ز جمال است
دل دزدد، و خون ریزد، و جان گیرد و گوید:کاین شیوه ماشمه از غنج و دلال است
گر هندوئی از هندوی شه نیست پس از چیستکو نیز به قتل اندر چون این به قتال است
انصاف من ای شاه ز همسایه من خواهکانصاف شهان را همه فرخنده به فال است
از ترک من امروز مگر با دلم آن رفتکز دست تو بر گنج تو در روز نوال است
ورنه ز چه در ملک تو ویرانه دو خانه استکاین خانه مهر تو، و آن خانه مال است
شاها! به خدائی که ز یک پرتو لطفششاهی چو ترا این همه جاه است و جلال است
کاین بخشش بی حدرا، حدی بنه آخرجود تو مگر جود خدای متعال است؟
کس ریگ بیابان نکند خرج بدین سانگیرم به مثل مال تو افزون ز، رمال است
تا کف کف فضل تو از بذل حرام استمال تو به هر کس که طمع کرد حلال است
وین طرفه که از گنج تو هر خام طمع رامال است و منال است و مر او زر و وبال است
فرداست که چون کیسه تهی شد همه گویندکاین عامل بی صرفه سزاوار نکال است
روزی که به حکم تو من و مدعیان رادیوان جدل نسخه میدان جدال است
کتاب ترا فکر حساب است و کتاب استحساد مرا مکر و فسادست و حیال است
یک طایفه را زمزمه از بارز و حشواستیک طایفه را همهه از ماضی و حال است
این طرد مرا جوید و جویای طرادستوان نزل ترا خواهد و خواهان نزال است
هم باصره از دیدن این طایفه کورستهم ناطقه از گفتن این واقعه لال است
هم واهمه چون اشتر بگسسته مهارستهم عاقله چون باره بر بسته عقال است
عقل است که با جهل مرکب به جهادستجهل است که با عقل مجرد به جدال است
گه کلک و بنان تیز به تحریر جواب استگه نطق و بیان گرم به تقریر سئوال است
هم تندتر از رمح سنان رمح لسان استهم کندتر از حد قلم، حد نبال است
تیر فلک افتد به تزلزل که دگر باردر فرقه کتاب چه قیل است و چه قال است
برجیس همی گوید: کای وای فلانی استبی چاره درین مخمصه بی خواب و خیال است
بینید و بسی عبرت گیرید که چون اوعالی نسبی با چه گروهی به جوال است
در شهر شما شمس شما را چه فتادستامروز که با ذوذنبی چند همال است
شاها تو خود امروز تصور کن کان روزاین بنده در آن ورطه هایل به چه حال است
آن کیست که گوید گنه از جود ملک بودکابنای زمانش همه مانند عیال است
وان کیست که گوید طلب از اهل طمع خاستکاین طایفه را فرض شبع عین محال است
وان کیست که گوید خود ازین بخشش بی حدسیم و زر من بیش تر از سنگ و سفال است
بالله همه گویند که این عامل جاهلدر داد و ستد نقص وجودش به کمال است
وان کس که فزون تر خورد از مال تو آن روزبرتر به مقام است و فزون تر به مقال است
زان مردک آهسته سخن گوی حذر کنکو مارک نرمی است که بس خوش خط و خال است
در دفتر کتاب نه بینی قلمی راستتا خامه تهمت را بر، نامه مجال است
بر مال خود و جان من ای شاه به بخشایاکنون که مرا جان و ترا مکنت و مال است
من گفتم و رفتم و گر این گفته گناه استبگذر تو که بر قاعده سین بلال است
من بی گنه و خدمت دیرینه شفیع استوز داد تو بیداد بعید است، بدیع است
گو: هر چه تواند بد ما گوید بد گویآن جا که نیوشنده بصیرست و سمیع است
یک خدمت و صد تهمت آن خواجه کز آغازدر قهر بطی آمد و در عفو سریع است
بالله که نیندیشم ازیرا که چه آسیباز واحد موهوم به موجود جمیع است
گر عفو کند ورنه کند خواجه مطاع استور قهر کند یا نه کند بنده مطیع است
جز جاده کوی تو نه دانم، نه شناسمراهی به خدا، ملک خدا گرچه وسیع است
سی سال تمرع نه توان کرد فراموشسالی که دو مرعی نه در آن ربع مریع است
اصحاب تو گر جمله بر اعتاب تو جمعندوین بنده درین بلده وحیدست و ودیع است
این دوری و نزدیکی ازین گردش گردوننه قاعده تازه و نه رسم بدیع است
بوبکر و عمر بین که به اعناب رسولندموسی و حسن بین که به بغداد و بقیع است
دیروز به کام از تو مرا شهد و شکر بودامروز به کام دگران سم نقیع است
زین نیش پس از نوش تو هرگز نخورم غمچون فصل خریف از پی هر فصل ربیع است
خورشید فلک را به شب ارقعر حضیض استغم نیست که چون روز شود اوج رفیع است
زودست که چون شام بلا را سحر آیدآن قلب شریف آگه ازین وضع وضیع است
مصباح رجال الحق تا صبح فروزدنه زیت عجوزی که هجوعش به هیجع است
خود شعشه صدق من است آن که به عالمساطع شده چون غره غرای سطیع است
آن طلعت شیداست که طالع شود از شیرنه هردم کژدم که هزیرش به هزیع است
بالله که به دربان تو عارست که گویند:باهندوی افلاک قرین است و قریع است
ما را چه که در مدح و هجا باز شماریمکاین خواجه منوع آمد و آن خواجه منیع است
یازید امین است و فزون تر زامین استیا عمر و رفیع است و فراتر ز رفیع است
یا شربت این صاف خم و ناب نبیدستیا قسمت آن لای غم و درد نجیع است
در ملک ملک هم چو منی را چه رجوع استگر عدل عمیم است و گر قتل ذریع است
بالله که مرا بس بود این بحث که بالفعلوارد شده در مسئله غبن مبیع است
هم نام من گم نام آن خواجه که شایدکو شیخ رئیسش به نظر طفل رضیع است
با بنده مصارع بود امروز و تو دانیکش چرخ بلند از یک آسیب صریع است
آن جامع اضداد که با پاکی دامنرسوای دو عالم به تولای ربیع است
من در تعب از این که طعینیم لعین استاو در طرب از این که صنیعیش سنیع است
فرق است میان دو ابوالقاسم کورااحرار قرین این را اشرار قریع است
او روز و شب اندر بر خدام وجیه استاین دم به دم اندر دم صمصام وقیع است
یک روز نباشد که من گوشه نشین راتهمت نه ز هر گوشه به صد امر فظیع است
گر عدل شهنشه نبود حال من امروزصدره بتر از حال پسرزاد و کیع است
لیکن به خدا شکر که در درگه اعلیمن بی گنه و خدمت دیرینه شفیع است
روز عیش و طرب و وقت نشاط و شعف استشادی از هر جهت است و طرب از هر طرف است
شمس را نوبت تحویل به برج حمل استشاه را نیر اقبال به برج شرف است
چشم گردون همه بر شعشعه سیم و زرستگوش گیتی همه بر زمزمه نای و دف است
ساقی بزم صبوح است که هنگام صباحلعل رخشان به لب و کان بدخشان به کف است
جنس جان ها همه در طره ساقی گرو استنقد کان ها همه از بخشش شاهی تلف است
بخشش شاهی بخشنده، که ذرات وجودحفظ او را همه از فضل خدا در کنف است
نامور خسرو خصم افکن عباس شه آنکخصم او ناوک آفات جهان را هدف است
آن که از دست گهربارش در جمله جهانلعل و یاقوت به ارزانی سنگ و خزف است
وان که امروز به دربارش از خیل شهانپیش کش های ملوکانه روان هر طرف است
یک طرف خازن و هنگامه بذل نعم استیک طرف عارض و دستوری عرض تحف است
آسمان بر درش افتاده به سر دم به دم استخسروان در برش استاده به پا صف به صف است
زهره معجر ز سرافکنده و سر برکردهبهر نظاره این بزم زنیلی غرف است
چرخ اگر مهر و مه و اخترش آرد به نثارنه شگفت است که هر پیر کهن را خرف است
زان که هر ثابت و سیاره که باشد به فلکجمله بر خاک رهش هم چوهشیم و حشف است
دست شاه آن کند امروز که عالم گویندبالله این بذل و سخانیست که بذر و سرف است
شاه در خنده که خود شیمه والای شهانجمله با شیوه ابنای جهان مختلف است
طبع دون را به درم داری حرص و طمع استدست ما را به درم بخشی شوق و شعف است
خاصه امروز که کم باشد اگر بذل کنیمهر چه در بحر و بر از حاصل کان و صدف است
نه از آن رو که ستاره شمران می گویندکافتاب فلک امروز به بیت الشرف است
یا ازین راه که آرایش بزم نوروزیادگاری است که از عهد ملوک سلف است
بل به شکرانه این نعمت عظمی کامروزروز دارائی سلطان سریر نجف است
خسروا! بنده حدیثی به اجازت گویم:گرچه بر رای تو خود راز جهان منکشف است
عید خدام تو روزی است که از همت توخارکین یک سره از گلبن دین مقتطف است
نه یکی روز نو از سال که در هر در و دشتروز افزونی و انبوهی آب و علف است
عیدی امروز اگر هست مر آن سائمه راستکه چرا و سمن از بعد هزال و عجف است
نه گروهی که نشینند و به بینند که کفربرق خاطف بود و دین خدا مختطف است
عید اگر کف ید از دفع اعادی شایدهمه را عید و عید و همه را کف و کف است
نه مگر ننگ بود این که به ملک اسلامروس رو کرده چو کرکس به هوای جیف است
شاهدان گرچه لطیفند و ظریفند، ولیاین نه هنگام لطایف نه مقام ظرف است
مگر آن گاوک بی شاخ به زاهد ماندکش نه یک دم تهی از کاه و علف معتلف است
از جهادش همه اعراض و تجافی است ولیدر صلوتش به تصنع همه میل و جنف است
گرنه تقدیم جهاد افتد ازین صوم و صلوهچه ثواب است که این طایفه را مقترف است
خود تو غواصی و ما جمله شناگر که ترادر و گوهر به کف و ما همه را لای و کف است
آب بحر ار چه فزون است ولی هر کس رادر خور وسعت و گنجایش کف مغترف است
توئی آن شاه موید که به تایید خدایدرع دینت به بر و تیغ جهادت به کف است
هر کجا رایت صفین مقابل گرددشاه چون فارس صفین همه جا پیش صف است
جای دارد که همی نازد و بر خود بالدسلفی کو را مانند تو فرخ خلف است
خوانمت مهر، نه مهری که به چرخ از فلک استدانمت ماه، نه ماهی که به رنج از کلف است
همه از نعمت تو جمله پی خدمت تستهر چه در صلب و رحم کون و حصول نطف است
توئی ای شاه جهان آن که دل و جان ترامهر سلطان نجف ملتزم و موتلف است
به خدا شیر خدا گر نظری با تو نداشتهم درین ثغر که صد دشمنش از هر طرف است
با چنین ملک محقر که نه بر وفق حسابدر میان تو و همسایه تو مننصف است
این دو همسایه پر مایه که در مذهب منوصفشان نیز وبالی است که بر من وصف است
کی چنین عاجز و مقهور شدندی کامروزهر دو را سر به کتف در شده هم چون کشف است
لیک درنده چو ذیب است و به کین کرده کمیننه گله محترم است و نه رمه مکتنف است
گرگ با گله قرین است چه جای طرب استکفر را رخنه به دین است چه جای شعف است
راستی این که نه دین دار و نه دولت خواه استهر که امروز به تعطیل و کسل متصف است
زان که از کشور اسلام کنون چندین شهربه ستم مغتصب است و به جفا معتسف است
هر کجا صومعه و مسجد و معبد می بودهمه بت خانه و می خانه و داراللطف است
ما همه واقف ازین قصه و دانای نهانواقف نیت و فعل و عمل من وقف است
جمله از لطف تو مغرور وز خدمت غافلاول این بنده که خود هم به خطا معترف است
زان که از چاکر دیرینه نشاید غفلتبعد سی سال که بر درگه شه معتکف است
عفو کن عفو برین بنده که هم اکنون نیزاقتصارش به همین حرفت شعر از حرف است