گنج

شمارهٔ ۱۸ - این قصیده را قائم مقام در شکست ایران و استیلای روس از روی دل تنگی گفته است

روزگار است این که گه عزّت دهد گه خوار داردچرخِ بازیگر از این بازیچه‌ها بسیار دارد
مهر اگر آرد بسی بی‌جا و بی‌هنگام آردقهر اگر دارد بسی ناساز و ناهنجار دارد
گه به خود چون زرق‌کیشان تهمت اسلام بنددگه چو رُهبان و کشیشان جانبِ کفّار دارد
گه نظر با پلکنیک و با کپیتان و افیسرگاه با سرهنگ و با سرتیپ و با سردار دارد
لشکری را گه به کام گرگ مردم‌خوار خواهدکشوری را گه به دست مرد مردم‌دار دارد
گه به تبریز از پطربورغ اسپهی غَلّاب راندگه به تفلیس از خراسان لشکری جرّار دارد
گه بلوری چند از آن جا بر سفاین حمل بنددگه کروری چند از این جا بر هیونان بار دارد
هرچه زین اطوار دارد عاقبت چون نیک بینیبر مراد چاکران خسرو قاجار دارد