شمارهٔ ۶ - در ستایش پادشاه رضوان آرامگاه محمدشاه غازی طابلله ثراه گوید
زاهدا چندی بیا با ما به خلوت یار باشصحبت احرار بشنو محرم اسرار باش
تا به کی زاری کنی تا صید بازاری کنیترک زاری کن وزین بازاریان بیزار باش
نه حدیث عاقلان بشنو نه پند ناقلانگفتگو سودی ندارد طالب دیدار باش
کفر انکار آورد عارف برآن انکار شوزهد پندار آورد واقف ازین پندار باش
بینظر کن جستجوی و بیزبان کن گفتگویطالب گنجند طرّاران تو هم طرّار باش
چشم خوبان خواب غفلت آورد بیدار شولاف مستی *خودپرستی بر دهد هشیار باش
نسبتی با زلف و چشم یار اگر باید تراهمچو زلف و چشم او آشفته و بیمار باش
طالب سالوس هر شب مصطفی بیند به خوابهم بهجان مصطفی کز خواب او بیدار باش
چند می گویی فلان زندیق و بهمان فاسقستقادری غفار باش و عاجزی ستار باش
چون ترا بینی که دکاندار پندارند خلقمصلحت در تهمت خلقست دکاندار باش
از سگ چوپان ره و رسم امانت یادگیرپیرو احرار اندر جامهٔ اشرار باش
هرچه پیش آید رضا ده وز غم و شادی مترسبر غم و شادی قلم درکش قلندروار باش
نفس ابتر عنتر است از حملهٔ او رو متابذوالفقار عشق برکش حیدر کرار باش
بندگی کن مرتضی را چون شهنشاه جهانور قبولت کرد اندر بندگی سالار باش
خسرو غازی محمّد شه خداوند اُممروی دولت پشت دین چشم حیا دست کرم
سیم را از جان شیرین دوستر دارد لئیممن سرین شاهدانرا دوستر دارم ز سیم
گر سرین و سیم را در مجلسی حاضر کنندآن نخواهم این بخواهم این ز من آن از لئیم
سیم و مال و گنج و جاهم آرزو نبودکه هستگنج رنج و جاه چاه و مال مار و سیم ریم
بیپدر طفلی به چنگ آوردهام کز روی اوصدهزاران بوسه گر خواهی دهد بی ترس و بیم
نفس او در باده خوردن تاهمی بینی عجولطبعاو در بوسهدادن تا همی خواهی حلیم
او ز موزونی چو طبع من قدی دارد بلندمن ز محنت چون سرین او دلی دارم دو نیم
پرشکن گردد دلم چون حلقهای زلف اوبر شکنج زلف او هرگه که میغلتد نسیم
راستی را منکرم تا دیدم آن گیسوی کجعافیت را دشمنم تا دیدم آن چشم سقیم
گنج بادآورد دارد ماه من در زیر پایلاجرم عیبش مکن گر خصلتی دارد کریم
دی به شوخی گفت قاآنی مرا کمتر ببوسرحم کن آخر که عاشق را دلی باید رحیم
گفتمش بر نفس سرکش گرچه نبود اعتمادظن بد باری مبر دربارهٔ یار قدیم
آن یکی از مستحباتست در شرع رسولکآدمی از مهر بوسد صورت طفل یتیم
این سخن از ساده لوحی باورش افتاد و گفتبیسبب نبودکه شاهنشه ترا خواند حکیم
خسروی کز خشم او دوزخ شراری بیش نیستنُه فلک بردامن جاهش غباری بیش نیست
عاقبت ترکی مرا محمود نام آمد به دستعاقبت محمود باشد عاشقان را هرکه هست
جای آن داردکه بر دنیا فشانم آستینزانکه در دنیا کم افتد اینچنین دولت به دست
بر رخ خوبش کنم نظاره چون مفلس به سیمدر خم زلفش برم انگشت چون ماهی به شست
گه بناگوشش ببویم چون کند از بوسه منعگه در آغوشش بگیرم چون شود از باده مست
در قمار عشق او هر کس دل و جان باخت برددر کمند زلف او هر کس به بند افتاد رست
با جمال روشن او قرص خورشیدست تاربا سرین فربه او کوه البرزست پست
چشم من با سوزن مژگان بروی خویش دوختپای من با رشهٔ گیسو به کوی خویش بست
نرم نرمک بوسهای داد و دلم از دست برداندک اندک عشوه ای کرد و تنم از جور خست
غیر من با هر کسی یار است زانرو خوانمشآفتاب مشتری جو دلبر عاشقپرست
گنج وصل خویش را از کس نمیدارد دریغفاش میگوید دل خلق خدا نتوان شکست
هرچه زو خواهی بلی گوید بنازم حفظ اوکان بلی گفتن فراموشش نگشتست از الست
گوی سیمابست پنداری سربنش کز نشاطیک نفس آسوده بر یک جای نتواند نشست
مدتی کردم کمین تا ساقش آوردم به چنگلیک چون ماهی به چنگم دیر آمد زود جست
دوش گفتم بوسهای ده لب به شیرینی گشودکز پی یک بوسه نتوان لب ز مدح شاه بست
داور گیتی که میلاد کرم در مشت اوستهفت دریای جهان جویی ز پنج انگشت اوست
چند بارت گفتم ای محمود چشم خود بپوشورنه از شیراز غوغا خیزد از مردم خروش
پند نشنیدیّ و شهری را که بیآشوب بودزآتش سودای خود چون دیگ آوردی به جوش
تا چه گوید شه چو بیند شهری از جورت خرابمصلحت را از وفا چندی در آبادی بکوش
ترسمت سلطان بگیرد کاین همه غوغا ز تستیا سفر کن زین ولایت یا دو چشم خود بپوش
دوش با یاد لبت هرگه که جامی میزدممیشنیدم هاتفی از آسمان می گفت نوش
مستی دوشین و یاد آن لب نوشین چه شدای بدا احوال امروز ای خوشا احوال دوش
از لب و چشمت دلم پیوسته در خوف و رجاستکاین زند از غمزه نیش و آن دهد از بوسه نوش
روز و شب از شوق دیدار تو و گفتار توچون زره بکمشت چشمم چون سپر بک لخت گوش
تا دو زلف پست دیدم شادم از افتادگیتا دو چشمت مست دیدم دشمنم با عقل و هوش
با لبت محمود مردم را به می حاجت نماندخیز و لب بگشای تا دکان ببندد میفروش
خواهم از مستی که چون سجاده بر دوشم نهندرغم عهدی کز ریا سجاده میبردم به دوش
یاد دارم کز شبستان دی چو در بستان شدممرغکان باغ را آمد ندایی از سروش
گفت کای مرغان بستان خاصه ای مشتاق گلای که بلبل نام داری پندی از من مینیوش
در ثنای شاه قاآنی اگر گویا شودمصلحت را بهتر آن باش دکه بنشینی خموش
شاه دینپرور که شرع مصطفی منهاج اوستهمت عالی یراق و قرب حق معراج اوست
بارها گفتم که گویم ترک یار و ترک میممکنم باری نشد نه ترک می نه ترک وی
ای بت شیرین کلام ای شاهد محمود نامای لبت در رنگ و بو همسنگ گل همرنگ می
چشم از رویت ندارم گر مرا دوزند چشمپای از کویت نبرم گر مرا برند پی
نیشکر قسمت به رخسار من و لعل تو کردبر لب تو طعم شکر بر رخ من رنگ نی
شام زلفت بس که در چشمم جهان تاریک کرددر دو چشمم غیر تاریکی نیاید هیچ شی
قدر ابروی تو زان خال سیه بشناختمآری آری قبله را مردم شناسند از جدی
چند گویی کایمت وقتی که کام دل دهمخون شد از حسرت دلم آن کام کو آن وقت کی
خرّمست اینک جهان جام ار کشی بشتاب هانخلوتست اینک سرا کام ار دهی وقتست هی
چند در قاقُم خزی و انگُشت از سرما گزیبه که جام می مزی کامد بهار و رفت دی
ای بت رازی مشو راضی که از دنبال توهمچو گرد افتان و خیزان رو نهم تا ملک ری
یاد آن روزی که دور از چشمزخم آسمانبا تو بودم در کنار زندهرود ملک جی
بارها گفتی به شوخی جامکی ده یا ابامن تو را گفتم به زاری بوسکی ده یا بنی
یاد آن مدت چه سود اکنون که بر کام حسودمهر کم شد عیش غم شد شهد سم شد رشد غی
ای دریغا قدر قاآنی نداند هیچ کسجز خدیو ملک ایران جانشین تخت کی
داور گیتی که تاج آفرینش نام اوستوین همه ادوار گردون آنی از ایام اوست
تاج دولت رکن دین غیث زمین غوث زمانشاه عادل خسرو باذل شهنشاه جهان
مرگ را در مشت گیرد اینک این تیغش دلیلمار در انگشت گیرد اینک آن رمحش نشان
خشم او یارد زهم بگسستن اعضای سپهرحزم او تاند بهم پیوستن اجزای زمان
چون نماید یاد تیغش آتشین گردد خیالچون سراید وصف گرزش آهنین گردد زبان
بس که اسرار نهان از نور رایش روشنستآرزو از دل پدیدارست و معنی از بیان
مُلک مُلکِ اوست تا هرجا که تابد آفتابدور دور اوست تا هرگه که گردد آسمان
ناخدا تا داستان حزم و عزم او شنیدگفت زین پس مر مرا این لنگرست آن بادبان
حقهباز ساحرم خوانند مردم زانکه مندر مدیح شه کنم هردم شگفتیها عیان
یاد تیغ او کنم دوزخ فشانم از ضمیرنام خشم او برم آتش برآرم از دهان
رعد غٌرد گر بگویم کوس او هست اینچنینکوه پرّد گر بگویم رخش او هست آنچنان
نام خلق او برم خیزد ز خاک تیره گلوصف جود او کنم بخشم به سنگ خاره جان
نام حزمش بر زبان آرم فلک ماند ز سیرذکر عزمش در میان آرم زمین گردد روان
شرح رزم او دهم گردد جوان از غصه پیریاد بزم او کنم پیر از طرب گردد جوان
ای سنین عمر تو چو سیر اختر بیشماروی رسوم عدل تو چون صنع داور بیکران
بس که در عهد تو شایع گشته رسم راستیشاید ار مردکمانگر سخت نتواندکمان
ای خدا چون ملک خود ملکت مخلد ساختهجوهر ذات ترا از نور سرمد ساخته
خسروا عالم اسیر حکمعالمگیر تستهرچه درهستی بود درحیطهٔ تسخیر تست
شرق تا غرب جهان گیرد به یک دم آفتابغالباً نایب مناب تیغ عالمگیر تست
هیچ تقدیری خلاف رای و تدبیر تو نیستراستگویی جنبش تقدیر در تدبیر تست
خلق تصویر تو میبینند در یک شبر جایغافلند از یک جهان معنی که در تصویر تست
از پس یزدان جهان را علت اولی توییعرض وطول آفرینش جمله از تقدیر تست
راست پنداری قضایی کز تو زاید خیر و شروین بلند و پست گیتی جمله در تأثیر تست
جای آن داردکه دانا دهر را خواند قدیمتا نظام روزگار از حکم بیتغییر تست
در ظهور آفرینش علت غایی توییلاجرم تقدیر ذاتی موجب تاخیر تست
زین سپس شاید که هر پیری جوان گردد ز شوقتاکه این بخت جوال همدست عقل پیر تست
هر که گوید مرگ را چنگال و ناخن نیست هستچنگل او تیغ توست و ناخن او تیر توست
مهر و مه گویی، اسیر حکم و فرمان تواندو آسمان زندان و انجم حلقهٔ زنجیر توست
خسروا تا چند تحقیرم نماید روزگاردفع تحقیر جهان در عهدهٔ توقیر توست
خلعت امساله از شه خواهم و انعام پاروین دو رحمت رشحهای از فیض یک تقریر توست
تا جهان باقیست یارب طالعت مسعود بادطلعت بختت چو نام ترک من محمود باد