گنج

شمارهٔ ۵۷ - در ستایش امیرالامراء العظام حسین‌خان نظام‌الدوله حکمران فارس گوید

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: راید۳۴ بیت
ای داور آفاق که از فرط سخاوتبر خوان نوالت دو جهان ماحضر آید
چون خانهٔ زنبور مر آن کاخ مسدّسبا وسعت کاخ کرمت مختصر آید
تنها نه ترا مژدهٔ فتح آمده امروزهر روز ز نو مژدهٔ فتح دگر آید
انگیخت عدویت شَرَر فتنه و غافلکش عمر به کوتاهی عمرر شرر آید
آمد ز در مهر و به کین رفت ولیکنزان ره که به پا رفت دگر ره به سر آید
عفو تو ز آغاز امان داد مر او راتا مایهٔ آسایش خیل بشر آید
عدل تو نمی‌خواست که آن دزد خطاکاراز عفو تو ایمن ز بلا و خطر آید
می‌خواست دگرباره زند نوبت طغیانتا باز بر او کیفری از بد بتر آید
خصم تو چنان کرد که عدل تو همی‌خواستتا باز سزاوار زیان و ضرر آید
حالی ز میان رفت و به کین تو کمر بستغافل که ورا سیل بلا تا کمر آید
از حیله به جیش تو رسانید گزندیپنداشت که آن حیله بلا را سپر آید
غافل که چو شد پی‌سپر وادی نیرنگدر وادی نیرنگ اجل پی‌سپر آید
انگیخت ز خود همچو چنار آتش و غافلکز شعلهٔ آن آتش بی‌برگ و بر آید
بر شمع چو پروانه بزد خویش و ندانستکز شمع چو پروانهٔ بی‌بال و پر آید
فرداست که در جشم‌عدو چشمهٔ خورشیداز مردمک چشم‌ بتان تیره‌تر آید
فرداست که در دشت وغا تیر خدنگتبدخواه ترا بر رک جان نیشتر آید
فرداست که در شأن تو از عالم بالاآیات ظفر بیشتر از پیشتر آید
گفتند ازین پیش بهم بیهده گویاندر پارس نه جز تنگ قماش و شکر آید
از فارسیان فتنه و آشوب نیزدزی پارس سپه از حشر در حشر آید
هرکس که به شیراز درآید ز پی جنگگویی به مثل بر سر گنج گهر آید
زین مشت طرب پیشهٔ نازک تن عیاشکی سختی ارباب وغا در نظر آید
هر گوش که نشنید به جز زمزمهٔ چنگشک نیست که از دمدمهٔ کوس کر آید
بخت تو چنین کردکه تا خلق بداندکز فارسیان نیزگهی شور و شر آید
تنها نه ز بنگاله بدینجا شکر آرندگه جای شکر حادثهٔ جان ‌شکر آید
تنها نه همین تنگ طبرزد رسد از مصرگه در عوض تنگ طبرزد تبر آید
تنها نه همین گندم و جو روید ازین ملکتنها نه همین حاصل آن سیم و زر آید
گه صارم و خنجر هم از آن ملک برویدگه جوشن و مغفر هم ازآن ملک برآید
تنها نه مطر بارد میغش به بهارانکز میغ گهی تیر به جای مطر آید
تنها نه به صحراش غزالست خرامانگاهی هم از آن بیشه برون شیر نر آید
القصه کسی جز تو نیارد که درین عهداز عهدهٔ یک‌روزهٔ این ملک برآید
نه هرکه ز همدوشی قدر تو زند لاففی‌الحال مؤید ز قضا و قدر آید
نه هرکه نهاد پای بر اورنگ شود شاهنه هرکه به سر تاج نهد تاجور آید
بد کن به عدو دادگر تا بتوانینیکست هرآن بد که به بیدادگر آید
تا هست‌ جهان ‌صیت‌ تو چون پرتو خورشیدهر روز در اطراف جهان مشتهر آید