گنج

شمارهٔ ۵۳

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: رمیکند۱۱ بیت
خسروا ای ‌آنکه قهرت روز رزم و گاه کینچرخ را با تیره خاک ره برابر می‌کند
گر نبود آنکه بینی روز رزم اندر هواروزگار از بیم تیغت خاک بر سر می‌کند
حاجتت نبود به خنجر روز کین کز روی کینگردش مژگان چشمت کار خنجر می‌کند
بُرّش از بازوی ارغونست نز برنده تیغبا بداندیشش‌ مگو کاین حرف باور می‌کند
ذوالفقار چه که عمرو عبدوُد دارد خبرکآنچه با او می‌کند بازوی حیدر می‌کند
خسروا شخصی‌ست‌ نورانی جمال از اهل نورکز جمال خویش بزمم را منور می‌کند
نوری است امّا ز عریانی به نور آفتابآیت نور علی نور اینک از بر می‌کند
هست چون ‌تیغ ‌تو عریان ‌لاجرم چون تیغ توزاشک خونین رخ پر از یاقوت احمر می‌کند
از غلامی تو دارد گفتگو وین حرف راقند می‌پندارد و هردم مکرر می‌کند
هرچه می‌گویم مکن این آرزو را لب ببندکاین هوس را چرخ عالی‌قدر کمتر می‌کند
او همی‌گوید که‌‌ گر الطاف شه باشد قرینقدر خاک تیره را از چرخ برتر می‌کند