گنج

شمارهٔ ۱۰۶

پیرکی لال سحرگاه به طفلی الکنمی‌شنیدم که بدین نوع همی راند سخن
کای ز زلفت صصصبحم شاشاشام تاریکوی ز چهرت شاشاشامم صصصبح روشن
تتتریاکیم و بی شششهد للبتصصصبر و تاتاتابم رررفت از تتتن
طفل گفتا مَمَمَن را تُتُو تقلید مکنگگگم شو ز برم ای کککمتر از زن
می‌خخواهی مممشتی به ککلّت بزنمکه بیفتد مممغزت ممیان ددهن
پیر گفتا وووالله که معلومست اینکه که زادم من بیچاره ز مادر الکن
هههفتاد و ههشتاد و سه سالست فزونگگگنگ و لالالالم به‌ خخلّاق زَمَن
طفل گفتا خخدا را صصصدبار ششکرکه برَستم به جهان از مملال و ممحن
مممن هم گگگنگم مممثل تتتوتتتو هم گگگنگی مممثل مممن