غزل شمارهٔ ۷۰
دلبران اخترند و تو ماهینیکوان لشکرند و تو شاهی
چندگویی دلت چگونه بودتو درون دلی خود آگاهی
بس درازستی ای شب یلدالیک با زلف دوست کوتاهی
اول از دشمنان برآورگردآخر از دوستان چه میخواهی
ماه نو خوانمت از آنکه به حسنمیفزایی همی نمی کاهی
یوسف ار با تو لاف حسن زندگو تو هرچند صاحب جاهی
لیک من چاه بر زنخ دارمکف به زیر زنخ تو در چاهی
لاف طاقت مزن دلاکه تراشیر پنداشتیم و روباهی
گفتی از طاقتم چوکوه گرنچون بدیدم سبکتر ازکاهی
پنجه با باد کمترک میزنای که از ضعف کمتر ازکاهی
چونی از هجر دوست قاآنیتن پر از زخم و دل پر از آهی