گنج

غزل شمارهٔ ۶۶

گرم ز لطف بخوانی ورم به قهر برانیتو قهرمانی و قادر بکن هر آنچه توانی
گرم به دیده زنی تیر اگر به سینه ننالمکه‌‌ گرچه آفت جسمی و لیک راحت جانی
نیم سپند که لختی برآتشت ننشینمهزار سال فزون گر بر آتشم بنشانی
من از جمال تو مستغنیم ز هرکه به عالمبه حکم آنکه تو تنها نکوتر از دو جهانی
نظر به غیر تو بر هیچ آفریده نکردمگناه من نبود گر ندانمت به چه مانی
در انگبین نه چنان پا فروشدست مگس راکز آستان برود گر صد آستین بفشانی
اگر چه‌ عمر عزیزست ‌و جان ‌نکوست ولیکنتو هم عزیزتر از این و هم نکوتر از آنی
به حال خستهٔ قاآنی از وفا نظری کنبدار حرمت پیران به شکر آنکه جوانی