گنج

غزل شمارهٔ ۶۲

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه: وری۱۱ بیت
مگر دریچهٔ نوری تو یا نتیجهٔ حوریکه فرق تا به قدم غرق در لطافت و نوری
مرا تو مردم چشمی چه غم که غایبی از منحضور عین چه‌ حاجت بود که عین حضوری
گمان برند خلایق که حور بچه نزایدخلاف من که یقین دانمت که بچهٔ حوری
چو عکس ماه که افتد درون چشمهٔ روشنبه‌ چشم من همه‌ نزدیکی و ز من همه‌ دوری
به لطف آب حیاتی به طیب باد بهاریبه‌ بوی خاک بهشتی به نور آتش‌ طوری
چو عشق رهزن عقلی چو عقل زینت روحیچو روح زیور عمری چو عمر مایهٔ سوری
بتی نه لعبت چینی تنی نه باد بهاریگلی نه باغ بهشتی مهی نه حور قصوری
ز شرم روی تو شاید که آفتاب بگیردکنون که عنبر سارا دمیدت از گل سوری
به عشق دوست کنم ناز بر ملالت دشمنکه‌ عشق‌ را نتوان کرد چاره‌ای‌ به صبوری
به یک دو جام که قاآنیا ز دوست گرفتیچو جام باده سراپا همه نشاط و سروری
بر آستان ولیعهد این جلال ترا بسکه روز و شب چو سعادت ز واقفان حضوری