غزل شمارهٔ ۱۰
دل دیوانه که خود را به سر زلف تو بستستکس بر او دست نیابد که سر زلف تو بستست
چکند طالب چشمت که ز جان دست نشویدبوی خون آید از آن مست که شمشیر به دست است
به امیدی که شبی سرزده مهمان من آییچشم در راه و سخن بر لب و جان بر کف دست است
من و وصل تو خیالیست که صورت نپذیردکه ترا پایه بلندست و مرا طالع پستست
گفتم از دست تو روزی بنهم سر به بیاباندست در زلف زد و گفت کیت پای ببستست
حاش لله که رهایی دلم از زلف تو بیندکه دلم ماهی بسمل بود و زلف تو شستست
گرد آن دانهٔ خال تو سیه موی تو دامستدل شناسد که تنی هرگز ازین دام نجستست
دل قاآنی ازینسان که به زلف تو گریزدچون برآشفته یکی رومی هندوی پرستست