بخش ۳ - نوبهار
نوبهارا! دلکش و جانپروریدختر نازکتن و سیمین بری
روی خندان طبیعت روی توستبوی باغ و بوی گلشن بوی توست
بر زمین ما فرستادت خدادستگیرت کرد بهر هر گدا
بوی یار آید مرا از بوی توخوی او باشد پدید از خوی تو
لطف تو گشته یتیمان را پدربیوگان را همتت گشته پسر
دست تو کرده جهان را سر به سرپر ز بوی و رنگ و زیب و نور و فر
نشئه یاب است از تو جمله کائناتسور و مرغ و جویبار و هر نبات
این زمین مرده از تو یافت جانزان همی بینم جهان را شادمان
از سماوات آمدی، ای نوبهارتاکنی این خاکدان را لالهزار
نعمتی از عرش و کرس آوردهایجمله عالم را گلستان کردهای
آسمان آسا زمین خندان شده ستجویبار اندر میان گریان شده ست
هر درخت و هر نهال و هر نباتیافته از تو فر و تاب و حیات
آن یکی را تاج زربن بر سر استوان دگر را دامنی پر گوهر است
روی عالم صحن عود و عنبر استپر زلعل و گوهر و سیم و زر است
باد و مرغ و سبزهزار و آب جویپرز آهنگند و پر از گفت وگوی
نو بهارا؛ چون که تو از کردگاربر زمین گشتی بشر را یادگار
یک نگه کن بر مزار یار منتا بروید سنبل و گل از کفن
نرگسی زان چشم مست دلنوازسنبلی از زلف دلجوی دراز
باز چون عودت کنی بار دگرگر نیام من، بر مزارم بر گذر
نزد خاک گور من بنشین دمیوز سرشک خود بریزم شبنمی
تا بروید از گلم تازه گلیتا بر آید ز استخوانم بلبلی
۱۲۹۱ ه ق - ۱۸۷۴-۷۵ م