بخش ۲۰ - ایضا در سوگ دختر
آسمان افکند دورم از دیارتاکند مهجور و زار و دلفکار
تانهد بر اشتیاقم اشتیاقبر فراق غربتم دیگر فراق
تیر هجران را نمییابم سپربهر آن میآیم ای جان پدر
بهر تو من آمدم ای دخترمتابیائی شاد و خندان در برم
آمدم پر خواهش و پر بیم و باکگاه فرخنده و گاه اندیشناک
مینیابم جز تنت اندر میانمرغ جانت رفته است از آشیان
گفت وگوی و شیوه دلباز توخنده نو، باز تو و ناز تو
آن تبسم آن نگاه و آن اداآن سخنهای لطیف و دلربا
لِلابد گشتند محو و نابدیدوین دلم ماندهست بیصبر و امید
بهر آن دور از تو افکندم قدرتا نبینم زندهات باری دگر