شمارهٔ ۴۳
زبان خوشست که توحید حق کند به بیاناگر چنان نبود در دهان مباد زبان
زهی مکون کامل که هست در کونینرقم کشیدهٔ او نقش کایناً ما کان
کمال صنع قدیمش خجسته دهقانیستکه در حدیقه تن کرده جاری آب روان
فضای قدرت بیعلتش چو دریاییستکه چشم عقل در او زورقیست سرگردان
هزار تحفه صلوات بر روان کسیکه برگزیدهٔ آن حضرتست از انسان
نبی امی مکی محمد قرشیملاذ نوع بشر مقتدای خلق جهان
بس است در صفت ذات او همین تعریفکه هست به نعم او حضرت شه مردان
ولیّ والی والا علیّ عادل دلنظام دور فلک ناظم زمین و زمان
شه سریر سلونی امام انس و ملککه وصف او چو صفات خداست بی برهان
کنون روایتی از معجزات او بشنوکه تازه میشود از استماع او دل و جان
روایتست که چون آن امام کافی رایشد از مدینه برون کوفه را گرفت مکان
ز هر دیار نهادند روی جانب اوبه درد خویش ازو یافتند همه درمان
میان مردم بصره در آن زمان بودندمحب و معتقد شاه اولیا دل و جان
دو نورسید کامل دو نطفهٔ طاهردو مخلص متشرع دو طالب ایمان
به اصل هردو برادر دو گوهر از یک بحربه فصل هردو برآورده گل ز یک بستان
به عزم دولت پابوس آن سر آمد دهرشدند جانب کوفه ز شهر بصره روان
قضا رسید در اثنای ره ز رنج سفرتن برادر مه را نماند تاب و توان
بدان رسید که جان از تن فسرده اوبرون رود چو خدنگی که بگذرد کمان
گشود لب به برادر وصیتی فرمودکه ای مراد دل و کام دیده نگران
دو غنچه بودیم از گلبن وفا زده سرامید بود که خواهیم شد گل خندان
تو بهر تحفه درگاه شاه باقی باشکه ناشکوفه بهار مرا رسیده خزان
دو لعل بودیم در رنگ خود به مرتبهسوی خزانه شاهی نهاده روی از کان
ز سنگ حادثه بر من چنین شکست رسیدتو بهر هدیه آن گنج مستدام بمان
ولی وصیتم اینست بر تو ای همزادکه چون رسی تو به درگاه خواجهٔ سلمان
مرا ز گوشه خاطر بسی فرو مگذارنیاز من بگذار و سلام من برسان
مشو ز لوح دل خویش نقش نام مراحکایت من گمگشته پیش او برخوان
بگو که ای شه فرخندهرای فرخرخبه خاک آروزی درگه تو برد فلان
به یاد خاک درت داد زندگی بر بادچنانکه بود به یاد تو زنده مرده بان
بمرد و آرزوی دیدن تو در جانشبرفت و جان و دلش سوی وصل تو نگران
هنوز درد دل خود نکرده بود تمامکه کرد مرغ روانش ز دام تن طیران
همای اوج وفا بود کرد پروازیز دشت محنت غم سوی روضه رضوان
چو شد برادر مهتر اسیر دام اجلدل برادر کهتر بسوخت در هجران
بسی ز گردش ایام برفشاند سرشکبسی ز بی کسی هجر برکشیده فغان
ز هول غربت و رنج ره و مهابت مرگجوان سوخته مانده بود بس خیران
که شرط دفن برادر چه سان به جای آردچگونه گنج جهان را کند به خاک نهان
که ناگه از طرفی طرفه راکبی چون خضررسید تیزتر از آب چشمه حیوان
خجسته ناقهسواری که پای ناقه اوبه قطع بادیه فیض داشت طی مکان
هزار صالح و ویس قرن نهاده جبینز پای ناقه او هرکجا که مانده نشان
نقاب بسته به رخ لیک از مهابت اودر آسمان شده خورشید ذرهسان لرزان
زبان گشوده به او از خوبی لفظ فصیحچه گفت گفت ای رنج دیده دوران
مرو مرو ز خود از غایت غم و اندوهبیا بیا ز من این لوح پاک را بستان
دمی بدار به پیش دماغ مردهٔ خودکه از روایح آن مرده تو یابد جان
جوان به موجب فرموده لوح را بستدبداشت پیش دماغ جوان مرده روان
جوان مرده ازان لوح یافت فیض حیاتز جای جست به نوعی که کس ز خواب گران
چو در برادر مهتر برادر کهترحیات دید بشد غرق بحر ذوق چنان
که رفت از سر او هوش و بیخبر افتادبه روی خاک به سان سرشک خود غلتان
غریب واقعه دست داده در یکدمکه مرد زنده و از مرگ یافت مرده امان
چو هردو چشم گشودند بعد از آن احوالز لوح و ناقه و ناقه نشین نبود نشان
جوان حقیقت احوال با برادر گفتز مردن از اثر لوح و شخص فیض رسان
دمی به حیرت آن واقعه فرو رفتندکه این نتیجه خوابست یا خیال گمان
زدند بار تحیر کنان قدم در رهبه شهر کوفه رسیدند خرم و خندان
قدم به مسجد کوفه نهاده با صد ذوقبه روی شاه گشودند چشم اشکفشان
خوشا کسی که پی آرزوی بی غایتخوشا کسی که بس از اشتیاق بی پایان
به روی دوست گشاید به کام دل دیدهکند مطالعه صفحه رخ جانان
امام انس و ملایک علی بو طالبپس از نمودن رسم نوازش و احسان
خبر ز کیفیت سرگذشت ره پرسیدغرض که راه نهان را کند به خلق عیان
رموز مردن و آن لوح و شخص ناقهنشینحدیث یافتن درد و دیدن درمان
چو از برادر کهتر همه به عرض رسیدامیر جمله مردان علی عالیشان
میان خلق بدان نوجوان چنین فرمودکه ای نموده خدا مشکل ترا آسان
گرت فتد به همان چشم بار دگرشناختی بتوانی ز غایت عرفان
جواب داد که بالله تصور آن لوحمراست نقش پذیرفته بر صحیفه جان
بگو چسان نشناسم خجسته لوحی راکه داده است مرا از غم زمانه امان
روان ز جیب همان لوح را برون آوردامین تخت نجف سرو سایه سبحان
جوان چو دید همان طرفه لوح را بشناختبه خاک پای شه افتاد اضطرابکنان
که یا امام زمان اعتقاد ماست درستتویی که هست صفات تو برتر از امکان
بجز تو کیست که هم حاضرست و هم غایببجز تو کیست که هم سرورست هم سلطان
تویی که روح رسول الهی سر خداتویی که اصل حدیثی و معنی قرآن
معاون دم جانبخش عیسی مریممقوی ید بیضای موسی عمران
خداست مظهر علم تو و تو مظهر اوترا چگونه جدا از خدا کند نادان
روایت است که بسیار کس به آن معجزز جام صدق کشیدند شربت ایمان
علیست آن که جهان را همه مسلمان ساختبه ضرب تیغ و به تأثیر حجت برهان
علیست آن که دل دیدهٔ محبانشمنزه است ز خبث و شرارت شیطان
دلا ز سر بگذر در ره وفای علیکه مردنست درین ره حیات جاویدان
هزار شکر که از جان و دل فضولی زارهمیشه هست علی را کمین مناقب خوان
نهاده روی به درگاه آل پیغمبرگرفته خوی به نفرین آل بومروان
امید هست که تا هست گردش گردونامید هست که تا هست گنبد گردان
همیشه از کرم مرتضی شود ممدودظلال سلطنت و جاه پادشاه زمان