شمارهٔ ۳۵
که یارب این روش آموخت در شفق بهلالکه کرد یکجهتی و گرفت دامن آل
درین طریقه احسن به اندک ایامیبسان دولت آل علی گرفت کمال
زهی امام مبین و مقتدای انس و ملککه درگهش همه را هست قبله آمال
کسی که سایه آل علی پناهش نیستگر آفتاب بود روی می نهد بزوال
شهی که طوق غلامیش می دهد همه راامان بروز جزا از سلاسل اغلال
بظل عالی او هر که التجا نبردچو سایه می شود از پست همتی پامال
حمایتش ز ره عدل می تواند بستره مزاحمت شمع بر نسیم شمال
مهابتش ز سر قهر می تواند کردرسن بگردن رستم ز تار معجر زال
شها تویی که درین جلوه گه جمیله کونبقصد عقد ولای تو کرد عرض جمال
جمال شاهد اقبال را پی زیورز داغ بندگی تو نهاد گردون خال
ز باطن تو هر آیینه کس نیافت وقوفبظاهر تو جز آیینه کس ندید مثال
تویی که گر مدد از همت تو خواهد کسبرای رونق هر کار حل هر اشکال
گره کشایی هر کاری می تواند کردبسان غنچه گلزار دولت اقبال
امیر زاده علی ولی شعار که هستوقوف او همه مشکلات را احلال
مه سپهر اصالت سپهر فضل و هنرسر آمد همه مردم فرشته اخصال
یگانه که بکار دو کون داده رواجبه اهتمام صفای ضمیر و حسن فعال
سلوک او شده احمام شرع را قانونمشخص است ز اطوار او حرام و حلال
ز روی رای بکاری که می کند رغبتزمانه کیست در انجام آن کند اهمال
بنزد رای منیرش که واقف حال استدر احتیاج کسی را چه سوال
زبان خامه حاضر جواب او کردهبفهم حال دل اهل سؤال را همه لال
ایا سپهر سخاوت همای اوج شرفکه ذکر نام شریف مبارکست بفال
ز بوستان هنر تا بنای آب و گلستنخواسته چو تو گلبن نرسته چون تو نهال
دری ندیده بلطف تو بحر اصل نسبگلی ندیده برنگ تو باغ جاه و جلال
چنین که از اثر لطف طبع حسن مزاجخطور نیت بد بر ضمیر تست محال
تو هر چه می گذرانی بدل سزد که ملکثواب ثبت کند بر جریده اعمال
بهر دعا که کنی می کند ز نیت پاکبر آسمان نرسیده اجابت استقبال
رضای خالق و مخلوق داردت دایمپی تواضع و طاعت خمیده قد چو هلال
بدین سبب که تویی کم کسیست در عالمبدین روش که تویی زود می رسی بکمال
رفیع منزلتا ان تویی که شاه نجفگزید ذات ترا از نظایر و امثال
تمیز اهل فضیلت بعهده تو فکندکه هر که هست کند بر تو عرض استهلال
منم که بلبل بستان مدح منقبتمخزانه دلم از نقد مدح مالامال
جز این شعار ندارم که در مناقت شاهکنم نثار در نظم و صرف نقد مقال
بدین وسیله مرا نیز می تواند بودکه گاه گاه فتد بهر عرض حال مجال
امیدوار برانم که بهر مدح علیدهی بلطف فراغم ز سایر اشغال
یمین بشاه نجف یاد کرده ام صد بارکه از نجف نشوم مایل یمین و شمال
بد آن امید که بعد مرور مدت عمررسد چو مرگ دهم خاک را بحال وصال
اگر نه لطف تو یاری کند درین منزلاقامت من آواره هست امر محال
روا مدار که مرغ روان من زین ملکبعزم سیر دیار دگر گشاید بال
دران دیار کشد آرزو مرا و کشدمشقت از پی نقلم ملایک نقال
امید هست که از شرح خاکساری مانیابد آیینه خاطر تو گرد ملال
امید هست که تا هست در فضای وجودمدار دایره گفت و گو بدین منوال
فضولی از تو همه مژده عطا شنودتو هم ازو همه مدح ثنای حیدر و آل