شمارهٔ ۲۹ - قصیدهٔ انیس القلب در جواب قصیدهٔ بحر الابرار خاقانی
دلم دُرجیست اسرار سخن دُرهای غلتانشفضای علم دریا فیض حق باران نیسانش
تعالی الله چه درهای لطیف آبدارست اینکه زیب گوش و گردن می کند ابکار عرفانش
رهی دارد زبان گویا سوی این درج و آن دریاکه بی امساک می بینیم هر ساعت در افشانش
زبانست آنکه انسانیش می خوانند اهل دلکه حیوان تا نمی گوید نمی گویند انسانش
کسی قدر زبان خویش میدانم نمی داندهمانا قیمتی چندان ندارد لعل در کانش
سخن را رتبه تا حدیست کز تعظیم می خواندمعلم گه دعا و گاه وحی و گاه قرانش
الا ای آنکه زیب شاهد گفتار می بندیخدا را از لباس معرفت مگذار عریانش
مشو قانع بصوت و حرف کسب فیض معنی کنکه داود از نبوت میکند دعوی نه ز الحانش
ز تن مپسند جان بیرون رود بی کسب عرفانیکه جان طفلست بهر کسب عرفان تن دبستانش
مگو تن ذره خاکیست پا در کنه کارش نهکه سر گردانی صد خضر بینی در بیابانش
مگو جان نفحه بادیست فکر عین ذاتش کنکه بینی صورت و چشم اولوالابصار حیرانش
بعرفان کوش تا داری حواس و عقل در فرمانچه کار آید ز استادی که بر چینند دکانش
بهر علمی که داری اعترافی کن بنادانیکه دانا چون شود مغرور می خوانند نادانش
ز زهد ار زرق خواهد خواست نفرت به ز تقلیدشز علم ار عجب خیزد بهتر از حفظ است نسیانش
نه از بهر خدا تعمیر مسجد میکند زاهدبرای خود فروشیهاست این تزیین دکانش
مگو تسبیح گردانست انگشت ریا پیشهپی دنیا خریدن می شمارد نقد ایمانش
اگر پیوسته پر باشد ز می پیمانه رندیز شیخی به که با معبود خود سست است پیمانش
کسی گر از جهالت لاف دانش زد مکن باورکه دارد ره باصل حکمت و اسرار پنهانش
نه ز انسانست پنهان سر کار از دیده دانشکه اهل عقل و حکمت پرده بر دارد ز کتمانش
نه پنداری که بر صاحب دلان هند روشن شدنه پنداری که دانستند دانایان یونانش
همه آنرا مدان حکمت که فهمیدست افلاطونهمه آنرا مخوان دانش که دانستست لقمانش
عصای موسوی بشکافت دریا را چه داند کسکه بر فرعون ظاهر شد چرا ننشاند طغیانش
ز سعد و نحس هر شکلی که صورت بست در فطرتمحالست آنکه تغییری دهد تأثیر دورانش
ز محض جاهلی رمال را انیست در خاطرکه حکمی میکند هر جا نشست انگیس و لحیانش
منجم از کمال ناقصی این مدعا داردکه در هر سیر تأثیریست با برجیس و کیوانش
ز زشت و خوب هر حکمی که رفت از مبداء خلقتنمی افتد خلل از انقلاب چرخ گردانش
حریص از ابلهی دارد گمان آنکه می گرددفقیر از کاهلیها منعم از سعی فراوانش
طبیب از بی وقوفی می کند دعوی اگر دردیز ناپرهیزی است و صحت از تعیین درمانش
فراغی نیست اهل حرص را زیرا اگر شخصیشه ایران شود البته باید ملک تورانش
دلی گز آتش حرص است سوزان هست محمومیدمادم اضطراب از بهر زر اوقات هجرانش
چو کس را نیست بر تکمیل اسباب جهان قدرتره حرص است آن راهی که پیدا نیست پایانش
کسی گز مال مردم این گمان دارد که تا باشددمادم قلیه و بریان شود آرایش خوانش
کجا آرد ترحم بر جگرهای دو صد پارهکجا سوزد دلی بی رحم بر دلهای بریانش
خلایق را فراغی نیست در دور شه ظالمبلای گوسفندست این که باشد گرگ چوبانش
مزن اره پی ترتیب تخت ای حاکم ظالمبه نخلی کز پی نفع تو پروردست دهقانش
گل اندامی که از لب مرهم ریش دلت بخشدمروت نیست آزردن لب از آسیب دندانش
چه می سازی چنان تختی که خواهد رفت چون گشتیبآن آبی که می ریزد فقیر از نوک مژگانش
تو در اموال دهقان چون شریکان بهره ای داریبشرط آنکه از هر آفتی باشی نگهبانش
ترا باید کشیدن وقت فوت مال او تاوانتو چون آفت شدی بر مال او بر کیست تاوانش
گل قرب سلاطین راست خار از چوب درباناننمی ارزد امید گنج بیم زهر ثعبانش
چو دارد قرب و سلطان بیم صد آفت گدا آن بهکه سازد تخته تعلیم ترک از چوب دربانش
گدا را بوسه باید زد بچوب حاجبان زانروکه دایم می کند دور از بلای قرب سلطانش
ره دیوان سلطان هر که بشناسد مخوان مردمکه مردم را نه رسم است این که باشد رفق دیوانش
تو کز حال سلاطین نیستی آگه نه پنداریکه سلطان مکرم و مرسوم اعیانست احسانش
باحسان ضروری کی توان گفتن کرم گویاکه سلطان مجرم و تحصیل دارانند اعیانش
کریم بی ریا آن اهل دل را می توان گفتنکه فرق از دوست تان دشمن نباشد پیش احسانش
اگر تیری به دشمن می زند مردی کرم پیشهبرای مرهم زخم از زر و سیم است پیکانش
فقیری گر باستعداد دانش این قدر داندکه تا دارد حیات از لطف ایزد می رسد نانش
چرا باید نهادن سر بتعظیم کی و کسریچرا باید کشیدن منت از فغفور و خاقانش
به حکمت خالی از غیر خدا کن خانه دلراامین کعبه ات کردند به بتخانه مگردانش
مجو از غافلی ارشاد از هر غافلی چون خودچه آگاهیست بت را زانکه آرد سجده رهبانش
مزن ای دوست دست صدق جز بر دامن شخصیکه باشد دور دست هر تعلق از گریبانش
چو سوزن در گذر از هر چه پیش آید که عیسی راجو عزم آسمان شد سوزنی بگرفت دامانش
ز عالم رغبت ار برداشت عارف جای آن داردسمند همتش تند و بسی تنگ است میدانش
چه سان ماند مقید در چنین پستی سبک سیریکه هنگام نظر بالای نه چرخ است جولانش
اساس بنیه دهرست غفلت ورنه کی سازدبنایی کس که خواهد ساخت سیر چرخ ویرانش
سر ایوان به کیوان می کشد کسری نمی داندکه خاک کسری عصریست هر خشتی در ایوانش
مبند امید بر اسباب دنیایی که تشویش استاگر باشد زوالش گر نه باشد داغ حرمانش
ز کثرت رو بعزلت نه که گر ماند کسی بیکسملایک در مهالک می شوند انصار و اعوانش
نرست از فتنه دور زمان هر کس نشد فانیفنا ملکیست از هر آفتی آسوده سکانش
کسی کز بهر دنیایی ندارد غم چه غم داردز هول محشر و نصب صراط و وضع میزانش
اگر مالی که داری صرف کردی کامل عصریبدان مالی که اسباب کمال تست نقصانش
ز خود بگذر که یابی وصل جانان کم مباش از مهکه ناچیزیست وجه وصل با خورشید تابانش
بفقر آموز و خندان زی که شمع از شعله آتشچو دارد زندگی آتش بهست از آب حیوانش
فنا چون هست در عسرت بمیری به که در نعمتکه چون معسر ز عسرت رست نوعی نعمت است آنش
به دردی هر که معتادست از درمان نمی پرسدز رضوان بیشتر حظیست مالک را به نیرانش
بهشت هر کسی ذوقیست زیرا جنت طفلانکنار مادرست و جوی شهد و شیر پستانش
کسی را میرسد لاف از کمال عشق در عالمکه تا جانش بود نذر غم جانان بود جانش
بجانان نیست عاشق عاشق جان خودست آنکسکه بهر راحت جانست شوق وصل جانانش
ز بهر آنکه هر کس فرق سازد نیک را از بدنصیحت نامه آمد ز ایزد نام فرقانش
ولی تا خلق داند رتبه درد از دوا برتردبیر حکمت از حرف الم بنوشت عنوانش
کسی تا غم ندارد یادی از ایزد نمی آردخدا جوی ار بود کس بهتر از شادیست احزانش
چو نعمت بیش یابی با کم از خود کم تکبر کنکه در اندک زمان با خویش خواهی دید یکسانش
ببار از دیده آبی تا شود کام دلت حاصلکه خاک آرد گل تر چون رساند فیض بارانش
بدنیا کار عقبی کن که شدت می کشد آنکسکه تابستان نباشد غصه برگ زمستانش
به ابنای زمان گر نیک هم باشی مشو ایمنکه بر نیکوئی یوسف حسد بردند اخوانش
ز مکر ایمن مشو بر قوت بازو مکن تکیهکه صید صد چو رستم میکند زالی بدستانش
مبادا با وجود عقل باشی غافل از حیلتکه آدم گرچه کامل بود از ره برد شیطانش
ملون ذره خاکیست هر دانه که میخواندمقوم بر سر تاج شهان لعل بدخشانش
شهانرا ذره ذره خاک بر سر میکند دورانفریبی میدهد چون طفل با اشکال و الوانش
چو دیدی چرخ را کج رو به نفع او مشو مایلچو باشد میزبان قاتل نباید گشت مهمانش
بسر گر نشئه داری مکن ضایع بهر ذوقیبه کف گر جوهری داری مده از دست ارزانش
منه هر لاله رخساری که می بینی بدل داغشمشو هر عنبرین خطی که می بینی پریشانش
بهر خاک سیه تخم وفا داری مکن ضایعبه تبدیل دو روزه گه مخوان گل گاه ریحانش
بسا بیدل که زد هم چون تو لاف از عشق محبوبیپس از تعبیر صورت زان هوس دیدم پشیمانش
چو دارد زهر هجری در عقب هر شربت وصلینمی ارزد وصال هر که می خواهی بهجرانش
فقیه از ما سوی الله راه می خواهد سوی ایزدزهی ناقص که رهبر میشوند امثال و اقرانش
خدا را اهل حق از حشمت فرعون میداندنه چون فرعون باید معجز موسی عمرانش
اگر طالب به هستی خدا برهان طلب دارددرین دعوی به هستی خدا هستیست برهانش
چو انسان بست صورت در رحم تا وقت داناییمیسر میشود بی سعی رزق از لطف سبحانش
ز دانایی چو دم زد رزق را از محض داناییز سعی خویش میداند زهی انسان و کفرانش
نمیدانم چرا دارد تکبر نفس نمرودیچو شر پشه را دفع کردن نیست امکانش
قیاس عجز غیر خالق از حکم سلیمان کنکه آخر برد خاکش آنچه اول برد فرمانش
گر انسانست کس او را ز یزدانست ترس و بسوگر دیوست باید داشت صد بیم از سلیمانش
صلاحی در فساد کفر دارد صاحب حکمتوگر نه هر چه باطل شد برو سهلست بطلانش
و اگرچه هست گل مقصود دهقان بهر حفظ آنز گل به می نماید خار دیوار گلستانش
به ظالم دفع ظالم میکند دوران که گر چوبیدرشت افتاد می سازد درشتیهای سوهانش
بسا ایمان که آن از کفر می خیزد بیوسف بینکه در عزم کنه بت گشت سد راه عصیانش
تو ای غافل که فرمان خدا مطلق نمی گیریگرفتم نیستی شایسته فردوس رضوانش
مشو چندان سیه رو هم که چون دوزخ شود جایتکند از تیره گیهایت تنفر قیر و قطرانش
ز کافر می ستانی مال و می گویی حلالست اینچه می گویی که حالا می ستانی از مسلمانش
جهان شوریده دریاییست کز امواج آن موجیبدور نوح پیدا شد لقب کردند طوفانش
ز بیم غرقه هر سرگشته ای بر روی این دریاشنایی می کند چندانکه پر بادست انبانش
چو واصل گشت طالب ز انقلاب دهر کی ترسدچو بط از غرقه هست ایمن چه باک از موج عمانش
مشو نومید در ایزدشناسی گر نه ای کاذبامیدی کان به عفو اوست ممکن نیست حرمانش
چو مقبل قابل فیض حق افتد هست امیدیکه مدبر نیز گردد مظهر آثار غفرانش
خدا گر در خور اعمال خواهد دید در مردمنخواهد دید چشم کس جمال حور و غلمانش
و گر هر کس که سهوی کرد محرومست از جنتنخواهد برد از جنت تمتع غیر رضوانش
رسان فیضی که یابی قدر زنبور عسل را بینچو دارد نفع برتر شد ز زنبور دگر شانش
به کسوتهای رنگین چند آرایش دهی تن راچو مرگ آورد عریان باز خواهد برد عریانش
مراد از هر دو کونت حاصل آید بر ورع داریورع نخلیست کام هر دو کون اوراق و اغصانش
تویی بس عاجز و کار دو عالم بایدت کردنعجب کاری ترا افتاده آسان نیست سامانش
مگر خواهی مدد از فیض روح پاک پیغمبرکه سامان مهم هر دو عالم هست آسانش
نبی هاشمی ابطحی امی مکیکه مفتاح در گنجینه دین کرده دیانش
قد او شمع انور صد چو ابراهیم پروانهرخ او عید اکبر صد چو اسماعیل قربانش
امین خاتم ملک سلیمان خواجه سلمانکه می زیبد سلیمان خادم درگاه سلمانش
نه موسی هست چون او نه چو بطحی وادی ایمننه یوسف هست همچون او نه همچون کعبه کنعانش
بحمدالله بنایی ساختم از بهر آسایشز سنگ صبر و آب حلم و خاک علم بنیانش
نه من تنها شدم بانی این خانه کز اول بوداساس از کاملان هند و شروان و خراسانش
سه رکن از خانه بود از خسرو و خاقانی و جامیمن از بغداد کردم سعی در تکمیل ارکانش
فضولی را بسعی خود نشد توفیق این جرأتمدد کردند وقت کار هم ارواح ایشانش
الهی رحم بر بیهوده کاری کن که در عالمنه در کسب معارف عمر ضایع شد به هذیانش
غلط گفتم نه هذیانست شعرم قیمتی داردچو در بحریست منزل همچو مروارید و مرجانش
بجرم شعر روز نصب میزان کی خطر دارمنخواهد شد گران چیزی که بر بادست اوزانش
ز هر علمی دلم را بهره ده یارب چو میدانیدل من پیر تعلیم است و من طفل سبق خوانش
ز کان طبع پولادی برون آورد خاقانیسوی دریای هند ارسال کرد از سوی شروانش
به استادی ازان پولاد خسرو ساخت میر آتیروان سوی خراسان کرد از دلهی و ملتانش
جلایی داد آنرا جامی آنکه جانب بغدادفرستاد از برای خادمان شاه مردانش
مرا از کور طبعی نسبتی با آن نبود امابگستاخی ربودم از کف روشن ضمیرانش
بر آن آیینه زیبی بست بر خود بکر نظم منکه هر کس دید حسن صورت او ماند حیرانش
انیس القلب کردم نام این محبوب و میخواهمکه هر ساعت دهم در بزم اهل فهم جولانش
میسر کن که شمع محفل اهل نظر گرددندارم بیش ازین در پرده تضییع پنهانش
بدست پاکبازان امانت پیشه بسپارمفرستم سوی دارالعدل روم از ملک ایرانش
به امیدی که در عالمستانی و جهانگیریرسد تأثیر فتح از دولت سلطان سلیمانش