شمارهٔ ۲۶
سپیده دم ز می لعل جوی جام بلورخواص کوثر کاس و مزاجها کافور
ز عقد سبحه مجو نشئه صفای درونکه هست منشا آن ذوق دانه انگور
نیازمندی مستی که از سر عجز استبه از نماز فقیهی که سر نهد بغرور
ریاض میکده خوش روضه ایست یافته زیببساقیان چو غلمان و شاهدان چو حور
چه باشد ار نکند میل میکده زاهدز روضه دوری کافر نمی نماید دور
بدور ساغر می نازنین خطی دیدمبدین عبارت رنگین و دلگشا مسطور
که ای نیافته کیفیتی ز هشیاریفتاده شام و سحرگاه مست رگه مخمور
چه راه می سپری در طریق نامحمودچه عمر میگذرانی به سعی نامشکور
مرو مرو که ازین ره نمی رسی بثوابمکن مکن که ندارد چنین عمل مأجور
به بزم می دهی آرایشی ز ساغر و سازکه آن نهایت ذوق است این کمال سرور
ولی ز معرفت هر دو نیستی آگهز بسکه مستی ذوقت ربوده است شعور
نه حدتست طبیعی که در مزاج می استنه نغمه آنکه ز طنبور می رسد بظهور
دل شراب بمحرومی تو می سوزدبه بی نوایی تو نوحه می کند طنبور
پر هما زده بر سر از پی زیورز بهر حلیه به تن حله داده ز سمور
نشان مردمی از تو چه گونه جوید کسکه هست سیر تو در کسوت وحوش و طیور
ترا وحوش و طیورند تابع از سر عجزتو کرده ای همه را خصم جان خویش به زور
ز بندگیت زده کرم ناتوانی دمبه خدمتت شده زنبور عاجزی مأمور
ز برگ ساده نموده یکی هزار الوانز زهر ناب یکی ساخته شراب طهور
کمال آن دو هنر از تو می پذیرد نقصبه صورتی که از آنها رسد بطبع نفور
چه گونه کرم بخونخواریت نبندد دلز نیش خویش معافت چه سان کند زنبور
قدم به مقبره نه گوش کن که نکته سراستزبان لوح مزار از دهان حجره گور
مزن باهلی قبور از غرور استغناکه طالبان وصال تواند اهل قبور
رهیست طول امل از وجود تا به عدممنازلند صباح و مسا درین ره دور
تردد تو درین راه اگر بود صاد سالمگو که قطع منازل نمی شود بمرور
شبیه نوع بشر دانهای تسبیح استکه نظم یافته در رشته سنین و شهور
روا مبین که بود گردش صغل (؟) سبحهخلاف قاعده بی ذکر کردکار شکور
دل از تخیل دوزخ دمی مکن فارغکه شمع از اثر نار دارد آن همه نور
نشاط شاهد و میخانه هر که دید امروزبروز حشر ندارد قبول حور و قصور
می مغان مخور امشب که تا خوری فرداسپیده دم ز کف ساقیان شراب طهور
شنیده ام که چو حکم خدا کسی شنوداگر خلاف کند نیست در کنه معذور
فریب نفس مده در خطا که راه هوابگیر و باک مدار ان ربنا لغفور
گرفتم آن که مواخذ بفعل بد شنویبباغ روضه در آیی مطهر و مغفور
چنین که نیست خیالی ترا بغیر از شرچنین که نیست هوایی ترا بغیر از شور
عجب گر از تو نیابد ملال رضوان همعجب گر از تو نه بیند قصور روضه قصور
همیشه کارکنان تواند بهر معاشاگر جنوب و شمالست گر صبا و دبور
ولی ز نقد حیات تو می رسد دایمبقدر آنچه کنند اجرتی بهر مزدور
چو جمع فائده جز مصرف خسارت نیستچو نیست حاصل مزدور بیشتر ز اجور
بباد رفته شمر چون حباب خانه بادخراب ساخته کز آنچه می کنی معمور
بهر کسی پی حسن معاش روی منهفول وجه لمن ترجع الیه امور
علی عالی اعلی که در تمامی عمرگرفته است باستادی از همه منشور
شهی که نام خوشش ورد بود و دور نبودهنوز معجز داود و گفت و گوی زبور
میان مجمع ارواح داشت ذکر نداشتخبر هنوز ز اشباح مجمع مذکور
مکارم ملکی در صفات او موجودمناقب بشری در وجود او محصور
حصول هر چه ز امکان کس ازو ممکنقضای هر چه ز مقدور کس باو مقدور
به پیش مور سلیمان سزد کمر بندداگر میان بکمر بسته گیش بندد دور
اگر سیاست شرعش رسد بخطه چینعجب اگر نشود بت ز برهمن مستور
و گر بچین گذرد ذکر دست پرشکنشز هوش می رود از بیم همچو بت فغفور
زهی فکنده نهیب عقاب فرمانتبباز چرخ مهابت چو باز بر عصفور
دو کون را چو نقط کرده پایمال چو حقچو کرده نام تو بر صفحه ازل مسطور
شکست می رسد از نام دلگشات بخصمعلی بهرچه رسد جزم می کند مکسور
دو چیز هست که هست از دلیل مستغنیباین دلیل که هم روشن است هم مشهور
یکی طلوع خور از بهر روشنایی دهردوم تسلسل آلت برای دور دهور
پی نمودن آثار مهر کینه تستکه دور بعد فنا می کند بنای نشور
ز صور می رسد اموات را حیات مگربمرده مژده فیض تو می دهد دم صور
کسی که شرع تو دید از طریق کفر گذشتباقتدای تو کرد از پل صراط عبور
قضا جمیله این کون را بمهر تو دادحریم قدسی از آن عقد شد سراچه سور
اگر نه مهر تو بودی سبب نبودی مهرذکور را باناث و اناث را بذکور
بدوستی تو برپاست پیکر هستیزمانه را توئی از عین دوستی منظور
بدوستان تو جور از زمانه نیست عجبچه عیب قصد رقیبان ز عاشقان غیور
خطر نیافته مطلق ز آتش دوزخدلی که کرده درو فکر رحمت تو ظهور
کتابه ایست بطاق خورنق از بهرامکه در فضای نجف مرده که دارد کور
ز فیض شاه نجف عفو می شود گنهشنجات می دهدش ایزد از ظلوم کفور
اگر هست ز کفار نیست قابل حشرمیان زمره اسلام می شود محشور
بلند قدر شها چاره کن و مگذاربدست محنت ایام این چنین مقهور
منم ز محنت ایام با دل محزونمنم ز کثرت آلام با دل مهجور
گهی دویده بهر گوشه واله و حیرانگهی نشسته بکنجی مکدر و مهجور
نیافته مزه جام وصل و بزم نشاطندیده امنیت ملک امن و کنج حضور
میان قومیم افتاده کز نهایت نقصره کمال در ایشان بود دلیل قصور
نیند طالب سوز درون ذوق سخنچنان همین پی نان بسته اند دل به تنور
نماید از قلم تیره نظم دلسوزمبخلق کار عصای کلیم و آتش طور
یکی بخنده زند طعن شاعر . . .یکی . . .ور
ز بس که آب دهانت زدند از هر سونشسته شعله ذوقم ز سینه محرور
بمزرع دل تیره چو خاک هند کنونز فلفل ار فکنم تخم می دهد کافور
گهی رهی سوی بحر سخن اگر جویمکه بهر نظم بر آرم لالی منثور
هزار بار سرشکم ز دیده می ریزدز غصه فلک بحر کون پر شر و شور
دری که لایق نظم است و قابل مدحتنمی توان بکف آورد ز اختلاف بحور
شها فضولی درمانده را ز راه کرمبساحلی کش ازین ورطه فساد فطور
بروز چون شب او آفتاب رفته برآرفروغ صبح رسان در دل شب دیجور
گرفتم آن که ترا صبر هست بر بیدادتدارک غم ما کن که نیستیم صبور
امید هست که تا بحر غیرت کرمتاحاطه همه خلق جهان کند جمهور
ز لطف بی عدد و التفات بی حد تورسد همیشه دلم را مسرت موفور