گنج

شمارهٔ ۲۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ار۵۷ بیت
سحر که عامل دین را فزود رونق کارفکند بیم هوا لرزه در تن اشجار
مگو جمیله مهرست در کنار زمینمگو سفیدی برفست بر سر کهسار
یکی کشیده همه شب مشقت سرماکنار منقل آتش گرفته روز قرار
یکی نشسته همه شب میانه بارانبر آفتاب فکندست صبحدم دستار
ز فیض باد سحر در گذر بموسم دیکه همچو نیت ظلم است در دل اسرار
باب جوهرسان دست در مه بهمنکه بر مثابه زهرست در طبیعت مار
چنان ز تندی دی بست در هوا بارانکه قطره بی صدفی گشت لؤلؤ شهوار
زمانه داد رضا بارها که پنبه ابربگیرد آتش و از برق گردد آتش بار
نکرد فایده سنجابی سحاب برعدهزار بار ز سرما کشیده ناله زار
میان مالک و رضوان ز بهر لطف مقامشبی فتاد درین فصل دعوی بسیار
ز بهر آنکه کند مدعای خود ثابتدلیل صدق سخن کرد هر یکی اظهار
یکی ز روضه گلی چند در میان آوردیکی ز آتش دوزخ نمود چند شرار
جهان گرفت درین بخت جانب مالککه آتش از گل و دوزخ ز روضه به صد بار
ز حال مردم صحرانشین درین موسمبه است حال مقیمان حجرهای مزار
کنون درآی در آتش بسان ابراهیمگرت هواست که آتش ترا شود گلزار
درین هوا نظری سوی نار کن چو کلیمکه شخص نور ترا در نظر نماید نار
ره مطالعه آفتاب بر ماهیز بس که آب ز یخ بست بر یمین و یسار
ز داغ آرزوی آفتاب و غصه غراب؟بر آتش است دل ماهیان قعر بحار
نکرده فرق نامیه درین موسمهوای بادیه را آب تیشه بخار
ز بس که آب ز پای او فتاد و آتش سوختز بس که آب فسرد و هوا گرفت غبار
لباس لطف بمقراض اختلاف هوابباد موسم گل دیده عناصر چار
بگشت باغ ز سرما نمی توان رفتنمگر دمی که ز گل آتشی فتد در خار
خوشا کسی که درین فصل گوشه ای گیرددهد بکنج قناعت فرار را بقرار
درون خانه در آید در ابتدای خزانرهی برون نبرد تا بابتدای بهار
صراحی و کتابی و سازی و صنمیجزین چهار که گفتم نباشد او را یار
گه از کتاب رساند بدیده نور سرورگه از مطالعه صفحه رخ دلدار
گهی دهد بدماغ از بخار باده بخورگهی کشد به مشام از بخور عود بخار
درو دریچه خلوت سرا فرو بنددبسان دیده احباب بر رخ اغیار
در انتظار شد از بهر اعتدال هوابریده گشت و ز هم ریخت دو را پرکار
نیابد از الم دهر آفتی ز انسانکه ز اهل شرک محبان حیدر کرار
مه سپهر ولایت شه ولایت دینامام انس و ملک ملجاء صغار و کبار
مدام در همه افعال مدرک احوالهمیشه در همه احوال واقف اسرار
کسی که واقف او از وجود فایده مندکسی که واقف او از حیات برخوردار
میان بخدمت او مرگ بست بست کمرکمر که هست همینست ماعدا زنار
نبوده روز عزا از کمال فیض هنرجز او معین ز مهاجر معاون و انصار
ز ذوالفقار چشانده بذوالخمار میکه صبح روز جرایم همی شود هشیار
قطار ناقه و بار گهر اگر بخشدبسایلی که ز احسان ازو عجب مدار
که همتش دم تحریک می تواند دادبکمترین گدایان قطار همره بار
اگر بود بمثل آن قطار هفت اخترو گر بود ز صنادق چرخ بار قطار
قطار هفته ایام را همیشه قضابدست سلسله آل او سپرده مهار
مدار عالم کون فساد بی بنیادنقیض روز قیامت شبست کوته بار
درین شبند همه خلق مست خواب غرورهمین علیست پی طاعت خدا بیدار
بهم نیامدن چشم او بخواست چنینچو عین اسم عیانست بر اولوالابصار
ز بعض اهل زمانه چه باک ذاتش راز خواب کرده به بیدار کی رسد آزار
امین گنج وفا مقتدای راه نجاتملاذ و مرجع و امیدگاه استظهار
ز فیض مرحمتش زنده صد هزار مسیحز درگه کرمش صد خلیل راتبه خوار
بخاک درگه او کرده عرض توبه عذرزمان زمان بتضرع زمانه غدار
قلم کشیده زبان لیک نی در اوصافشز بهر آنکه نماید بعجز خود اقرار
قدم قدم بره سالکان طوف رهشطبق طبق در انجم نموده چرخ نثار
ایا خجسته خصالی که منت کرمتنهاد طوق غلامی بگردن احرار
کسی که حب ترا نعمتی نداند نیستسزای نعمت الطاف ایزد جبار
به بی کسان طریق وفا تویی ملجأبه ره روان ره التجا تویی غمخوار
بلند منزلتا آن منم که شام و سحرزبان کشیده ثنای تو می کنم تکرار
ز بهر آنکه بمن فیض تو رسیده و بسز بهر آنکه ترا هست لطف عام شعار
گرفته بهره ز خوان عنایت عامتهزار بی سر و پا کمترین فضولی زار
امید هست که تا هست در زمین فلکهمیشه بر نهج اعتبار یکیش مدار
بهار جاه محبت بود بری ز خزانخزان عشرت اعدای تو بری ز بهار