گنج

شمارهٔ ۱۵

دوش در میکده با آن صنم قافیه‌دانخواندم این مطلع شه را و زدم رطل گران
«برقع از روی برافکن که همه خلق جهانبه یکی روز ببینند دو خورشید عیان»
رخ رخشان بنما، دیدهٔ جان را بفروزلب میگون بگشا آتش دل را بنشان
مهر خورشید رخت هیچ نگنجد به ضمیروصف یاقوت لبت هیچ نیاید به زبان
دلستانی تو ولی از همه دل‌ها به کنارآفتابی تو ولی از همه ذرات نهان
موی عنبر شکنت سلسلهٔ گردن دلروی خورشیدوشت شعلهٔ عالم جان
دستم از حلقهٔ مویت همه شب مشک فروشچشمم از تابش رویت همه روز اشک افشان
راستی جز خم ابروی تو نشنیدم منکه مه نو بکشد بر سر خورشید کمان
من ندیدم ز رخ خوب تو فرخنده‌تریجز بلند اختر فرخ ملک ملک ستان
آفتاب فلک جاه ملک ناصردینکه قرینش ملکی نامده در هیچ قران
رفته تا طبع فروغی ز پی مطلع شاهشعرش افلاک نشین آمد و خورشید نشان