گنج

غزل شمارهٔ ۹۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ادادهست۱۱ بیت
مرا زمانه در آن آستانه جا داده‌ستچنین مقام کسی را بگو کجا داده‌ست
خوشم به آه دل خسته خاصه در دل شبکه این معامله را هم به آشنا داده‌ست
تو مست گردش پیمانه‌اش چه می‌دانیکه دور نرگس ساقی به ما چه‌ها داده‌ست
به خون من صنمی پنجه را نگارین ساختکه کشته را ز لب لعل خون بها داده‌است
چنان ز درد به جان آمدم که از رحمتطبیب عشق به من مژدهٔ دوا داده‌ست
به تشنه کامی خود خوش دلم که خضر خطشمرا نوید به سر چشمهٔ بقا داده‌ست
به خون خویش تپیدیم و سخت خرسندیمکه آن دو لعل گواهی به خون ما داده‌ست
خبر نداشت مگر از جراحت دل ماکه زلف مشک فشان بر کف صبا داده‌ست
خراش سینهٔ صاحب‌دلان فزون‌تر شدتراش خط مگر آن چهره را صفا داده‌ست
کمال حسن به یوسف رسید روز ازلجمال وجه حسن دولت خدا داده‌ست
مهی نشانده به روز سیه فروغی راکه آفتاب فروزنده را ضیا داده‌ست