غزل شمارهٔ ۴۴۱
تا به چشمان سیه سرمه درانداختهایآهوان را همه خون در جگر انداختهای
به هوای لب بامت که نشیمن نتوانطایران را همه از بال و پر انداختهای
ای دل غم زده از عجز تو معلومم شدکه بر تیغ محبت سپر انداختهای
میتوان یافتن از تیشهٔ فرهاد ای عشقکه بسی کوه گران از کمر انداختهای
به کمند تو اگر تازه گرفتاری نیستپس چرا یار قدیم از نظر انداختهای
هیچ مرغ دلی از حلقهٔ زلف تو نجستاین چه دامی است که در رهگذر انداختهای
سرگران رفتهای از حلقهٔ عشاق برونجان به کف طایفه را در خطر انداختهای
گره از چین سر زلف گشودستی بازیا به دامان صبا مشک تر انداختهای
نه همین کشتهٔ عشق تو فروغی تنهاستای بسا کشته که بر یکدگر انداختهای