غزل شمارهٔ ۴۱۲
دانی که چیست رشتهٔ عمر دراز منمشکین کمند خسرو مسکین نواز من
گفتم دلیل راه مجانین عشق چیستگفتا که تار طرهٔ زنجیر ساز من
گفتم که نور چشمهٔ خورشید از کجاستگفت از طلوع طلعت عاشق گداز من
تا جان میان من و جانانه حایل استکی پی برد به سر حقیقت مجاز من
تا از هوای نفس گذشتم به راه عشقبرخاست از میانه نشیب و فراز من
تا در خیال حورم و اندیشهٔ قصورجز مایهٔ قصور نگردد نماز من
کردم به راه عشق دمی ترک دین و دلکآمد به صد کرشمه پی ترک تاز من
پیداست ناز و غمزهٔ پنهان آن پریاز پرده برگفتن عجز و نیاز من
تا شد فروغی آن رخ رخشنده آشکارنتوان نهفت در پس صد پرده راز من