غزل شمارهٔ ۴۰۱
نه از جمال تو قطع نظر توان کردننه جز خیال تو فکر دگر توان کردن
غمت هلاک مرا مصلحت نمیداندو گر نه مسأله را مختصر توان کردن
کنون که بر سر بالین نیامدی ما رابه خاک ما ز ترحّم گذر توان کردن
ز خط سبز تو ای نوبهار گلشن حسنکنار سبزه پر از مشک تر توان کردن
خوش است نالهٔ شب گیر خاصه در غم عشقو گر نه در دل خارا اثر توان کردن
به فر طلعت ساقی و خط دل کش جامعلاج فتنهٔ دور قمر توان کردن
میان بحر به یاد گهر توان رفتنهوای زهر به شوق شکر توان کردن
بهای بوسهٔ او نقد جان توان دادنهزار نفع پی این ضرر توان کردن
کمان کشیده ز ابرو به روی من صنمیکه سینه را بر تیرش سپر توان کردن
نشان کعبه نجستم وگرنه ممکن نیستکه طی بادیه زین بیشتر توان کردن
هنوز در غم جانان ندادهام جان راگمان نبود که صبر این قدر توان کردن
فروغی ار نشود شرم دوستی مانعنظاره رخ فرخ سیر توان کردن