غزل شمارهٔ ۳۹۸
عرضه دادم در بر جانان وفای خویشتنزیر تیغ امتحان رفتن به پای خویشتن
تا نگردد خون من در حشر دامن گیر اواول از قاتل گرفتم خون بهای خویشتن
آخر از دست جفایش چاک کردم سینه راخود به دست خویشتن دادم سزای خویشتن
تیره شد روزم ز تاثیر دعای نیم شببین چهها میبینم از دست دعای خویشتن
کام اگر خواهی ز کام خویش بگذر زان که مابا رضای او گذشتیم از رضای خویشتن
گر تو با شمشیر روزی بر سرم خواهی گذشتحاجت دیگر نخواهم از خدای خویشتن
کاش میماندی زمانی بر مراد اهل دلتا نماند مدعی بر مدعای خویشتن
رشته عمر بلندم سر به کوتاهی نهادتا گسستی دستم از زلف رسای خویشتن
عاشق صادق فروغی گر برندش سر به تیغرشته الفت نبرد ز آشنای خویشتن