غزل شمارهٔ ۳۹۶
گشت فراق و وصل تو مرگ و بقای عاشقانکشتی و زنده ساختی ای تو خدای عاشقان
بردهای از تبسمی نقد بقای اهل دلکردهای از تغافلی قصد فنای عاشقان
تا لب خود گشودهای مستی ما فزودهایای لب باده نوش تو نشاه فزای عاشقان
با همه لاف زیرکی، بی خبرم ز خویشتنتا شده چشم مست تو هوش ربای عاشقان
کارم اگر گره خورد، غم نخورم چرا که شدزلف گرهگشای تو کارگشای عاشقان
دل ز بلای عاشقی یافت ره نجات راای تو نجات اهل دل وی تو بلای عاشقان
وقت نماز چون رود روی تو در حضور دلکز خم ابروان شدی قبلهنمای عاشقان
ز ابروی چون کمان تو خون دلی روان نشدتا نرسیده بر نشان تیر دعای عاشقان
هر نفس از جداییات میرسدم عقوبتیای شب انتظار تو روز جزای عاشقان
سینهٔ شرحه شرحهام شرح دهد فروغیاجور و جفای مهوشان مهر و وفای عاشقان