غزل شمارهٔ ۳۹۴
محبان را نصیب است از حبیبانمن حسرت کش از حسرت نصیبان
فغان کان گلبن سرکش نداردسری با نالههای عندلیبان
مرا گویند از آن رو دیده بربندکه فارغ باشی از پند ادیبان
دلی میباید از آهن کسی راکه بر بندد نظر زین دل فریبان
به چشم خود اگر بینی اجل رااز آن خوش تر که دیدار رقیبان
نمیماند شکیبم در محبتچو میمیرد یکی از ناشکیبان
کشد سر در گریبان ماه و خورشیدچو بگشایی ز هم چاک گریبان
فروزان طلعت صبح سعادتمعنبر طرات شام غریبان
فروغی را به درد عشق کشتیخلاصش کردی از ناز طبیبان