گنج

غزل شمارهٔ ۳۴۸

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن (رمل مثمن سالم)قافیه: یرم۱۲ بیت
نذر کردم گر ز دست محنت هجران نمیرمآستانت را ببوسم، آستینت را بگیرم
نه به جز نام لب لعل تو ذکری بر زبانمنه به جز یاد سر زلف تو فکری در ضمیرم
در همه ملکی بزرگم من که در دستت زبونمدر همه شهری عزیزم من که در چشمت حقیرم
خسرو ملک جهانم من که در جنبت غلاممخواجهٔ آزادگانم من که در بندت اسیرم
آشنای قدسیانم من که در کویت غریبمپادشاه لامکانم من که در ملکت فقیرم
سرفرازی می‌کنم وقتی که بنوازی به تیغمکوس عشرت می‌زنم روزی که بردوزی به تیرم
تا تو فرمان می‌دهی من بندهٔ خدمتگزارمتا تو عاشق می‌کشی من کشتهٔ منت پذیرم
دیر می‌آیی به محفل، می‌روی زود از تغافلآخر ای شیرین شمایل می‌کشی زین زود و دیرم
در گلستانی که گیرد دست هر پیری جوانیای جوان سرو بالا دستگیری کن که پیرم
درد هر کس را که بینی در حقیقت چاره داردمن ز عشقت با همه دردی که دارم ناگزیرم
مهر و ماهش را فلک در صد هزاران پرده پوشدگر نقاب از چهره بردارد نگار بی‌نظیرم
تا فروغ طلعت آن ماه را دیدم فروغیعشق فارغ کرده است از تابش مهر منیرم