گنج

غزل شمارهٔ ۳۴۶

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: یرم۱۲ بیت
عشق بگسست چنان سلسله تدبیرمکه سر زلف زره ساز تو شد زنجیرم
خنده زد لعل تو بر گریهٔ شورانگیزمطعنه زد جزع تو بر نالهٔ بی‌تاثیرم
روزگاری است که پیوسته بدان ابرویمدیرگاهی است که سر داده بدین شمشیرم
عشق برخاست که من آتش عالم سوزمحسن بنشست که من فتنهٔ عالم گیرم
یک سر موی من از دوست نبینی خالیهر کجا خامهٔ نقاش کشد تصویرم
دست در دامن ساقی زدم از بخت جوانتا نگویند که در باده‌کشی بی‌پیرم
خم زنار من آن زلف چلیپا نشودتا که هفتاد و دو ملت نکند تکفیرم
به خرابی خوشم امروز که فردا ز کرمهمت پیر خرابات کند تعمیرم
آه اگر خواجهٔ من بنده‌نوازی نکندکه ز سر تا به قدم صاحب صد تقصیرم
بخت برگشته به امداد من از جا برخاستکه ز مژگان تو آمادهٔ چندین تیرم
آهوی چشم کمان دار تو نخجیرم ساختمن که شیران جهانند کمین نخجیرم
گر فروغی ز دهان قند ببارم نه عجبکه به یاد شکرش طوطی خوش تقریرم