گنج

غزل شمارهٔ ۳۳۲

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ندشدم۱۱ بیت
به حلقهٔ سر زلف تو پای‌بند شدممیان حلقهٔ عشاق سربلند شدم
کمند زلف تو سرحلقهٔ نجات من استکه رَستم از همه تا صید این کمند شدم
چه حالتی است به چشمان مردم افکن توکه تا نظر به من افکنده دردمند شدم
ببین که در طلب حال آتشین رخ توچگونه بر سر هر آتشی سپند شدم
اگر چه شهرهٔ شهر است بی‌نیازی منولی به ناز تو آخر نیازمند شدم
به لب رسید همان لحظه جان شیرینمکه دور از آن لبِ شیرینِ نوشخند شدم
شکر به جای سخن سرزد از نی قلممچنان ز قند لبش دم زدم که قند شدم
ز بس به مردم دیوانه پند می‌دادمکنون به بند جنون مستحق پند شدم
ز خرج عید فروغی مرا گزندی نیستکز التفات ملک فارغ از گزند شدم
ستوده ناصردین شاه کز مدایح اوپسند نکته‌شناسان خودپسند شدم
فتاده سفرهٔ انعامش آن چنان به زمینکه من هم از سر این سفره بهره‌مند شدم