غزل شمارهٔ ۳۱۷
آن که به دیوانگی در غمش افسانهامآه که غافل گذشت از دل دیوانهام
در سرشکم نشد لایق بازار دوستقابل قیمت نگشت گوهر یک دانهام
گاه ز شاخ گلش هم نفس عندلیبگاه ز شمع رخش هم دم پروانهام
سرو فرازندهای خاسته از مجلسمماه فروزندهای تافته در خانهام
با سگ او همنشین وز همه مستوحشمبا غم او آشنا از همه بیگانهام
سفرهٔ میخانه شد خرقهٔ پشمینهامبر سر پیمانه ریخت سبحهٔ صد دانهام
باده پیاپی رسید از کف ساقی مراتوبه دمادم شکست بر سر پیمانهام
آتش رخسار او سوخت نه تنها مراخانهٔ شهری بسوخت جلوهٔ جانانهام
مستی من تازه نیست از لب میگون اوشحنه مکرر شنید نعرهٔ مستانهام
تا نشود آن هما سایهفکن بر سرمپا نگذارد ز ننگ جغد به ویرانهام
جلوهٔ فروغی نکرد در نظرم آفتابتا مه رخسار دوست تافت به کاشانهام