گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۸

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: اندل۱۱ بیت
تا شکن زلف توست سلسله جنبان دلجمع نخواهد شدن حال پریشان دل
شوق تو در هم شکست پنجهٔ شاهین صبرعشق تو لشکر کشید بر سر سلطان دل
هم خط نوخیز تو سبزه گل‌زار جانهم لب جان بخش تو چشمهٔ حیوان دل
کار من آمد به جان از ستم پاسبانرفتم از آن آستان جان تو و جان دل
چاره هر درد را خلق به درمان کننددرد تو را کرده عشق مایهٔ درمان دل
گرچه صبوری خوش است در همه کاری ولیکردن صبر از رخت کی شود امکان دل
دل به تو بربست عهد، کز سر جان بگذردجان گران مایه رفت بر سر پیمان دل
در طلب چشم تو دور به آخر رسیدآه که آن هم نشد حاصل دوران دل
رشتهٔ عقلم گسیخت بر سر سودای عشقگوهر اشکم بریخت بر در دکان دل
سوزن فکرت شکست، رشتهٔ طاقت گسیختبس که ز نو دوختم چاک گریبان دل
عمر فروغی گذشت، کام دل آخر نیافتگر تو مراد دلی وای ز حرمان دل