گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۳

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه: ارش۹ بیت
چو باد بر شکند چین زلف غالیه بارشفتد ز هر شکنی صدهزار دل به کنارش
چه عشوه‌ها که خریدم ز چشم عشوه فروششچه باده‌ها که کشیدم ز لعل باده گسارش
مرا به صیدگهی می‌کشد کمند محبتکه خون شیر خورند آهوان شیر شکارش
اگر به دادنِ جان ممکن است دیدنِ جانان،ز پرده گو به در آید که جان کنم به نثارش
چگونه سرو روانی به فکر خون من افتدکه ریخت خون جهانی به خاک راه گذارش
دلی که می‌رود اندر قفای سلسله‌مویاننه می‌کشند به خونش نه می‌دهند قرارش
کسی که سلسله می‌سازد از برای مجانینخبر هنوز ندارد ز موی سلسله دارش
کجا رواست که یک جا رود به دامن گل‌چینگلی که بلبل مسکین کشید زحمت خارش
کنون وجود فروغی به هیچ کار نیایدکه باز داشته سودای عشق از همه کارش