گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۹

ای به دل ها زده مژگان تو پیکانی چندمنت ناوک دل‌دوز تو بر جانی چند
گوشه چاک گریبانت اگر بگشاییبشکنی رونق بازار گلستانی چند
تا بریدند بر اندام تو پیراهن نازبر دریدند ز هر گوشه گریبانی چند
جمع کن سلسلهٔ زلف پریشانت راتا مگر جمع کنی حال پریشانی چند
یوسف دل که شد از چاه زنخدانت خلاصاز خم زلف تو افتاد به زندانی چند
تنگ شد جای ز بسیاری مرغان قفسبودی ای کاش مرا قوت افغانی چند
ناصحا منع فروغی ز محبت تا کیگو به آن مه نکند عشوهٔ پنهانی چند