گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۱

وزن: فاعلن مفاعیلن فاعلن مفاعیلن (مقتضب مثمن مطوی مقطوع)قافیه: انشد۱۴ بیت
نفس نامسلمانم از گنه پشیمان شدراهبی به راه آمد کافری مسلمان شد
دانه‌های خال او دام راه آدم گشتحلقه‌های موی او مار حلق شیطان شد
از سیاهی بختم زلف یار در هم گشتوز تباهی حالم چشم دوست حیران شد
تا به پای او دادم نقد جان به آسانیمطلبم به دست آمد سخت کار آسان شد
مطربی به مستی کرد ذکر چشم و زلف اوحال ما دگرگون گشت جمع ما پریشان شد
خسروی به شیرینی تلخ کرد کامم راکز لب شکرخندش نرخ شکر ارزان شد
تا به خونِ خُود خفتم ، زخمم از تو مرهم یافت،تا به درد دل مردم، دردم از تو درمان شد
تا ز مشرق خوبی طلعت تو طالع گشتمشتری به خاک افتاد آفتاب پنهان شد
در غلامی‌ات ما را فر سلطنت دادندخادم تو خسرو گشت بنده تو سلطان شد
تا به شانه افشاندی زلف عنبرافشان راخاک عنبرآگین گشت باد عنبر افشان شد
ساقی از می باقی جرعه‌ای به خاک افشانددر قلمرو ظلمت نامش آب حیوان شد
زاری من آوردش بر سر دل‌آزاریتا نیازم افزون گشت ناز او فراوان شد
چندی از رخ و زلفش سنبل و سمن چیدمخط سبز او سر زد روزگار ریحان شد
عشق تا پدید آمد دانش فروغی رفتدر کمال دانایی محو طفل نادان شد