غزل شمارهٔ ۲۰
گرفت خط رخ زیبای گل عذار مرافغان که دهر، خزان کرد نوبهار مرا
کشیدسرمه به چشم و فشاند طره به روبدین بهانه سیه کرد روزگار مرا
فرشته بندگیش را به اختیار کندپری رخی که ز کف برده اختیار مرا
ربود هوش مرا چشم او به سرمستیکه چشم بد نرسد مست هوشیار مرا
چگونه کار من از کار نگذرد شب هجرکه طرهاش به خود انداخت کار و بار مرا
نداده است کسی روز بیکسی جز غمتسلی دل بی صبر و بیقرار مرا
گرفتهام به درستی شکنج زلف بتیاگر سپهر نخواهد شکست کار مرا
عزیز هر دو جهان باشی از محبت دوستکه خواری تو فزون ساخت اعتبار مرا
فروغی آن که به من توبه میدهد از عشقخدا کند که ببیند جمال یار مرا